تبليغاتX
masais

درد.

درد را دوست داشته ام.اما نه اين طور. يعني:نه!انگار همين را كم داشتم كه يك سرباز صفر دوسانتي پيدا شود و از عمد و ديوانگي آب تازه جوش را روي تن ات بريزد و فرار كند.و تو حالا با آنكه يازده روز هم گذشته است هنوز شب ها از درد و سوختگي عميق شده ي ساق پاي راست خواب ات نبرد.حالا 10تا بروفن و لورازپام و هزار كوفت و زهرمار ديگر را هم كه بخوري بيشتر از يك ساعت خواب نماني و باز نيمه شب بلند شوي و مثل ديوانه ها زل بزني به ديوار و پايت را بالا بگيري و بچسباني به آن تا لااقل كمي آرام تر شوي.!و بعد يادت بيايد كه از دهلران پاشده بودي و آمده بودي دزفول و با تيغ روي موهاي چنگيده در گوشت تازه شده و خشكيده گي گاهگاهي تاولهايت مي كشيدند. و تو نميدانستي چطور داد نزني.و بعد گرسنه با همان پايي كه يك قدم نمي شود برداشت با سپه كارتي كه دزديده شده بفرستندت بيمارستان 578 اهواز و از آنجا بعد از دوساعت ونيم كه پزشك مثلن مربوطه آمد منتقل شوي به مركز سوختگي طالقاني و بخواهند بستري ات كنند با مشتي تشنجي كه لباس آبي پوشيده اند .و ول كني همه چيز را و يك راست و بعد از دوسه مسير اشتباه سه راه خرمشهر را پيدا كني و اين بار از بخت خوب سرويس ويژه بگذارند و تو ناباورانه بليط شيراز را توي دستت بگيري.اما يك ربع بعد اتوبوس قبل از پليس راه خراب شود و چهار ساعت ور رفتن آن ها را نگاه كني با اين ابو طياره و تا صبح كه مي رسي نمي داني چطور خودت را از يكي از اين پنجره ها پرت نكرده بودي پايين.!

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 1:9 | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 •

هنگام

پوشیده و آسان

به تو می پوستم

هنگام که یک قطره باران

بر ملافه های کهنه می چکید

و معنی دریا می داد...

"احمد رضا احمدی"

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 0:30 | پنجشنبه هشتم اسفند 1387 •

RSS