یک شیء مفلوک.!!
«این قلم اطمینان دارد که جهان داستان تناسب مستقیمی دارد با شخصیت های داستان و شخصیت های داستان هم وابستگی اخلاقی دارند با خود نویسنده!»
(باز دقت کنید وابستگی اخلاقی!...)
۲)دومی هم از همان روزنامه ی معلوم الحال است.از آنجا که در این جا جز همین ها به دستمان نمی رسد گاه مجبوریم که نگاهی به جمالات و بعضن هم افاضاتشان بیندازیم.اما کم کم داشتم شاخ در می آوردم که این بار (جدن آفتاب از کدام طرف در آمده است به خاطر همین با این که شب هنگام بود پنجره را باز کردم تا مطمئن شوم)صفحه ای را به جناب همینگوی ویژه مند کرده اند.و باز اما متن:دست چین زشت و دست کاری شده ای بود از زندگی نامه ی ۵۰ صفحه ای همینگوی که در ابتدای کتابی به ترجمه ی احمد گلشیری آمده است.و طبق معمول دوباره خواسته اند که مثلن روشنفکر ستیزی کنند و بگویند رفاه بد است!و تنهاحماقت وبدبختی خوب است!!ببینید:
«همینگوی از روشنفکرانی که تنها با اندیشه ها سر و کار داشتند تا با آدمها و زندگی بیزار بود.»
«برفهای کلیمانجارو درباره ی نویسنده ای داد سخن(از آن اصطلاحات گروه فشاری.ول کنید بابا..مسخره ها)می گوید که در آفریقا در حالی که از بیماری قانقاریا در حال مرگ است نزد خود افسوس می خورد که وسوسه ی برخورداری از زندگی غوطه ور در بطالت ثروتمندان او را که هنر مند است!!از پا در آورده ست.این وحشتی بود که خود همینگوی که اغلب دوستان پولداری دور وبرش را گرفته بودن می بایستی در حال قایقرانی احساس کرده باشد.»
جالب است نه؟در مورد احساس همینگوی هم تصمیم می گیرند آن هم از روی کاراکتر بیچاره اش.خب حق دارند دیگر وقتی بین شخصیت ها با نویسنده وابستگی اخلاقی وجود دارد باید همچنین نتیجه گیری هم کرد که بگوییم ارنست فلک زده حتمن در قایقش...(نه در خانه یا جای دیگر.فقط در قایق!!چون این ها از عالم بالا سر در می آورند و چشم غیب دارند.خب طبعن دیدن ۵۰سال پیش یک نویسنده ی زپرتی که برایشان کاری ندارد.مثل آب خوردن است بابا.!)»
۳)سومی در حالی که داشتم از این احوالات گریه خند می زدم کتاب "دیوانه وار"کریستیان بوبن را برداشتم تا هم ادامه ش را بخوانم و هم شاید این ها از یادمان برود که یکباره سرباز بهداری همان راننده ی آمبولانس پرسید کتاب چیه؟گفتم:رمان.گفت:"رمان"کیه؟(چه کسی است) و من مانده بودم چطور برای او توضیح بدهم که رمان شخص نیست یک شیء است یک شیء مفلوک.!!
کافی ست بایستی.!
از پادگان آموزشی صفریک تهران به دوره ی "کد":لشگرک لواسان:یک زندانگاه واقعی و دقیقن همان جا که عرب نی انداخت.و از آنجا به شوشتر.وچقدر خوشحال بودیم که حالا لااقل اینجا می مانیم که سرهنگ مربوطه پرسید تو "شخصی گری"ات چه کار می کردی:گفتیم"روزنامه نگاری.گفت:خب!به درد نمی خوره همون بهتر که بری لب مرز.:"دهلران"!و ماشین گرفتیم از شوشتر به دزفول از اونجا به اندیمشک و بعد از اونجا به دهلران و باز به "پل میمه".
وحالا آن طرف کوه عراق است.همین است که به چرایی ناامن مثلن بودن مرخصی های شهری هم نمی دهند مگر این طور روزی تا به روز کنیم. و باز همین است که اگر کم کم می آییم.
و شدیم فرمانده ی دسته ی "ش.م.ه" گروهان ادوات جنگی. با مشتی هم سنگری مزخرف که هر روز بحث بود و دعوا.ولی بالاخره بخت یار شد آنجا یا نه اینجا در این بیابان خدا:و با رابطه ای شدیم متصدی بهداری قرارگاه.حالا همه ی همان کسانی که بد بودند هم خوب شده اند و گاه دولاراست هم انگار می شوند.مهم نیست.مهم اینست که دارم قرار پیدا می کنم که اصلن ببینم کی هستم بعد از این پنج ماهی که هرجور بود گذشت.تازه دارم مثل آدم کتاب می خوانم و گاه می نویسم.
این شد که گفتم چند شعری به خشنودگی این نیمخوشی باز یافته برایتان بنویسم.اولی که یک هایکوی زیبا از حسین مصطفا پور هست و بقیه از گروس عبدالملکیان.
دعوای ماهیها
باران تقسیم می کند
ماه را!
.................
همه
در ایستگاه صادقیه
پیاده شدند
من اما فکر می کنم
ماری بزرگ مرا خورده است.!
..................
گرگ شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است.!
..................
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شبها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی.!


