به گمانه گي ها..!
به گمانه ی بسیار این آخرین وب نوشت هايم پیش از پایکوبی نظامی ست.میان پرده ای که دو ماهی به درازا می کشد.مگر آنکه در این بین فرصتی و نیز موضوع قابل گفتی گیرم بیاید.
و خواستم خطی در باب همین چند کتابی بیاورم که این روزها حالا به هر شکل بیشتر گرفتارم ساخته اند
1ـ"کتاب ارواح شهرزاد" نوشته ی شهریار مندنی پور
که به قولی سازه ها،شگردها،وشکل های داستان نو را توضیح می دهد.برای این کتاب کمینه هفت یا هشت صفحه نقد داشتم.ولی در این وقت می توانم بگویم با وجود نقص های گاه ناشیانه که بیشتر در اوان کتاب به نگاه می آید کتاب به درد بخوری ست.آنقدر که بعد از خواندنش مطمئن می شوی که نویسنده ی دیگرگونه ای هستی.نقطه واره های عمده تر این کتاب این است که خود نگارنده که به هر حال و با اینکه در جایگاه بالایی از ادبیات قرار گرفته است (هر چند من تنها یکی دوتا از داستان هایش را دوست داشته باشم.یکی ش همین قصه ی"اگر فاخته را نکشته باشی" که داستان کوتاهی ست که در تمام ادبیات بومی مان بی هم ردیف مانده است.)ولی باز در خلال آموزش اش تردید را وارد می کند وخیلی جاها دم از ندانستن می زند وبه گفت خودش نوعی از آموزش کارگاهی را به متن تزریق می کند.اما سوای آوردن ترکیب های نو ونامگذاری های "به معیار"فصل ها آنچه از او یاد گرفتم:تشنگی دیوانه وار و حتا کودکانه ی او در یاد گرفتن هر ترفند نو داستانی ست که حالا:حتا اگر خویش این ها را به جا به کار نبرد و گاهی برای من خواننده هم توی ذوق بزند.
2ـ "کودک مدفون" نوشنه ی سام شپرد
"ماتیو رودانه" در مورد او می گوید"نمایشنامه های سام با اینکه این قدر شخصی هستند اما به شکل نامرئی گونه ای و در عین حال،هم زمان از خودشان فراتر می روند و به یک دستگاه عصبی جمعی وصل می شوند."
بی گمان هستم که این از آن دست کتاب هایی ست که هر ده سال ممکن است با یکی شان روبرو شوم وتو!هم درست مثل"شلی"دوست دختر "وینس" که انگار به عنوان نماینده ی خواننده داخل می شود در این صحنه ی "بلع گر" و به شدت فرو دهنده وچینش شده ی شپرد گیر می افتی.!
و با خوانش چندباره ی آن بگویی فرم نمایشنامه نویسی" پسا نو گرا"یانه ی او از هر داستان کوتاه نویس این دوره پیش تر افتاده است.و در هر لحظه اش هم این را به تو گوشزد می کند که اگر فن "گفت وگو" را به زنجیر ذهنی ات بکشانی هر کاری را که می خواهی می توانی سر داستان هایت در بیاوری.می توانم بگویم وقتی دیالوگ هایی در این حد را یاد بگیری تقریبن تمام چیزهای مانده ای را که در جان داستان نیازاست آموخته ای.
خود او می گوید:
برای من که معمای بزرگی ست تضاد میان آنچه که ما به طور غریزی حس می کنیم که هستیم وهر چیز دیگری که بر ما اثر می گذارد تا ما را به چیز کاملن متفاوتی تبدیل کند.اینگونه هم می شود که فکر می کنم هر نمایشنامه ای آن قدر متفاوت است که شما فقط باید سعی کنید به موضوع اصلی به ماده ی خام وچیزی که در نمایشنامه است متعهد بمانید.نه اینکه هر چیزی را که دستتان آمد بگذارید توی آن.ولی باز این ها منظورم نمایشنامه نویس ست:زیاد به زبان داستان کمک نمی کند.بلکه به محتوا،جایگاه،و فقدان آن جایگاه وچیزی که فرانک اوکانر آن را "مرکز درخشان عمل" نامیده.او می گفت که داستان کوتاه باید آن "مرکز سوزاننده یا بدنه ی سوزاننده ی توجه برانگیز" را داشته باشد.او می گفت که به خصوص در داستان کوتاه آن عامل سوزان یا درخشنده می باید از همان ابتدا پدیدار باشد.و باید مایه دار باشد،و باید از همین بدنه تراوش کند.وارد این مقولات شدن واقعن مشکل و کمرشکن است.من داستان های کوتاه زیادی نوشته ام اما راه به جایی نبرده اند ولی قدری طول می کشد تا بفهمی قضیه چیست.!راستش من همیشه عاشق شکل داستان کوتاه بوده ام.خیلی محکم است.خیلی شکل جالبی است.شما چخوف را می خوانید و می گویید:لعنتی کتاب پشت کتاب داستان نوشته است.وهمه شان هم شگفت آور است.
3-" سور بُز" نوشته ي ماريو بارگاس يوسا
بر باره ي شكل روايت هاي چندگانه در رمان هايي با درونه ي سياسي – تاريخي او آنقدر گفته شده كه بهتر است تنها تكه واره اي را از متن برايتان بياورم:
"اوارنيا.! پدر ومادر لطف چنداني در حق اش نكرده بودند،نامش آدم را به ياد سياره اي در آسمان يا فلزي معدني مي انداخت،به ياد همه چيز مگر زني بلندبالا وخوش سيما با پوست آفتاب سوخته وچشم هاي درشت و سياه كم وبيش غمگين كه از توي آينه به او نگاه مي كرد.اورانيا!واقعن كه چه اسمي.
آدم چهل ونه ساله ديگر جوان نيست.حالا،اين كه تو در قياس با زن هاي ديگر چه بر وبالايي داري،فرقي نمي كند.اما هنوز آن جور نيستي كه مثل آشغال به گوشه اي پرتت بكنند،و اين را از نگاه هايي در مي يابي كه از چپ وراست به سويت مي آيد و روي چهره ات و اندامت درنگ مي كند،آن نگاه هاي پرمعني،حريص وگستاخ مردان كه عادت دارند همه ي زن هاي تو ي خيابان را با چشمهاشان وفكرهاشان لخت كنند.«اوري! چهل ونه سالگي واقعن به ات مي آيد.»
مي ايستد ونفسي تازه مي كند.حس مي كند قلبش سراسيمه مي كوبد و سينه اش بالا و پايين مي رود.به تقاطع خيابان ايندپندنسيا و ماكسيمو گومس رسيده،همراه جمعيتي كه منتظرند از خيابان عبور كنند.شامه اش طيفي از بوها را تشخيص مي دهد ،طيفي گسترده مثل تنوع بي نهايت صداهايي كه در گوشش مي كوبد.بوي روغن سوخته ي موتور اتوبوس ها كه از لوله اگزوز بيرون مي زند،زبانه هاي دود كه پراكنده مي شود يا بالاي سر پيادگان شناور مي ماند،بوي چربي و سرخ كردني از دكه اي با دوتابه ي پر جلز و ولز كه غذا و نوشيدني مي فروخت، و آن بوي غليظ توصيف ناپذير استوايي،بوي صمغ وسبزه ي گنديده،بوي عرق بدن ها،هوايي اشباع شده از عصاره ي حيوان و گياه و آدمي در حريم امن آفتابي كه مانع تجزيه و پراكندگي آن ها مي شود.بويي داغ بر تارهاي نهان خاطره مي سايد واو را به كودكي بر مي گرداند،به بنفشه هاي رنگارنگ آويخته از بام ها و بالكن ها،به همين خيابان ماكسيمو گومس....:
واقعن خوب می رقصید. گوش تیزی داشت،عین جوان ها حرکت می کرد.کسی که اشتباه می کرد من بودم.دو بار بولرو و یک بار گواراچا رقصیدیم،با موسیقی تونیا لانگرا. مرنگه هم رقصیدیم.می گفتند مرنگه رقص سیاه پوست ها وسرخپوست هاست.نمی دانم چه کسی صفحه ها را عوض می کرد.وقتی آخرین مرنگه تمام شد او گردنم را بوسید.بوسه ی سریعی که مو را به تنم راست کرد.می بخشید که صریح حرف می زنم.این چیزی بود که او کمی بعد به من گفت.دارم مو به مو حرف های او را نقل می کنم،قسم می خورم:برداشتن پرده گی دختر ها مردها را به هیجان می آورد.پتان،آن پتان وحشی وقتی با انگشت این کار را می کند بیشتر لذت می برد.
4- "نامه هایی به یک نویسنده ی جوان " نوشته ي ماريو بارگاس يوسا
يوسا شكل جالبي را برا ي فرمنمايي هاي داستاني برگزيده.و يك كتاب آموزشي را شكلي داستاني بخشيده است.به اين نحو كه مثلن يك نويسنده ي جوان به او نامه مي نويسد ومي خواهد راه ورسم نوشتن را ياد بگيرد واو ياد نوجواني خويش مي افتد كه آرزو داشته كاش مي توانسته به همينگوي يا فاكنر نامه بنويسد.وبعد زيركانه ودر خطاب به جوان ومخاطبان ديگر اين نامه ها مي گويد:اما براي شما اين فرصت مهيا شده است.!
"رامين مولايي"برگردان اش را به دوش گرفته ست.و البته به جر چاپ کاغذی کتاب،دوازده نامه ي یوسا را هر ده روز يكبار روي وبش مي گذارد.(كه نشاني اش در پايين پيوندستان همين صفحه نيز هست.)وتا به حال ده نامه را منتشر كرده است
قطعه هاي بريده اي از متن نامه ي اول:
اما منشاء اين ميل پيش هنگام به ساختن موجودات و داستان ها كه نقطه عطف استعداد نويسندگي است ، كجاست ؟ فكر مي كنم جواب اين است : سركشي ! من معتقدم هر كس كه به زندگي جانفرساي بسيار متفاوت با زيستن روزمره و واقعي تن مي دهد ، در حقيقت بطور غيرمستقيم انتقاد و امتناع خود از زندگي و دنياي واقعي و نيز تمايل اش به جايگزين ساختن همه آنها با آنچه در خيال و آرزوهايش ساخته ابراز مي كند.
انگار كه با خلق نوع ديگري از زندگي و مردم ، بر عليه زندگي قد عَلَم مي كند ـــ تا به شكلي موهوم ، عالم ظريف و فاني داستان را جايگزين دنياي سخت و عيني زندگي جاري نمايد .
در واقع. زندگي توصيف شده در داستان ها به خصوص موفق ترين آنها به واقع هرگز شبيه زندگي كساني نيست كه اين داستان ها را خلق كرده ، نوشته ، خوانده و ستوده اند ، بلكه داستان ، زندگي يي است كه آنها به شكلي صوري وادار به آفريدن اش شده اند چرا كه نمي توانسته اند در عالم واقع تجربه اش كنند و به همين قناعت كرده اند كه آن را تنها به روشي غيرمستقيم و ذهني تجربه كنند ، دنيايي كه در آن زندگيِ ديگري زندگي مي شود : زندگي رؤيا ها و روايت ها !
و بنابراین زندگي يي است كه تجربه نشده ، آرزويش را داشته ایم ، و مجبور به ابداع اش شدیم . داستان چهره تاريخ نيست بلكه نقاب يا واژگونه اش است ،آنچه كه روي نداده است و از اين رو براي فرونشاندن هوس ها و خواسته هايي كه زندگي واقعي از پس ارضايشان بر نمي آمد و نيز براي پُر كردن فضاهايي خالي كه زنان و مردان در پيرامون خود مي يافتند و سعي در سكني دادن ارواح خودساخته شان در آنها داشتند ،وجود آفريده اي از خيال و كلمه لازم بود .اينگونه است كه:
همه چيزِ زندگي ام نه براي من ، بلكه براي موجودي است كه در درون ام خانه كرده ، و من چيزي بيشتر از برده او نيستم ! .من اين ايده را در مطلبي از توماس وُلف يافتم ، كسي كه قريحه ادبي اش را مانند كرمي كه در وجودش لانه كرده است ، توصيف مي كند که:
هميشه در حسرت خواب هاي عميق و راحت دوران كودكي ام مي سوختم ! كار از كار گذشته بود ، كرم در قلبم نفوذ كرده و جاخوش كرده بود و از مغز ، روح و ذهن ام تغذيه مي كرد.دريافته بودم كه عاقبت به دام آتش خود افروخته ام گرفتار شده دريافتم سلولي درخشان در مغز ، قلب يا خاطر من در هر لحظه از خواب و بيداري زندگي ام مي درخشد و نيز متوجه شدم كرم بي وقفه تغذيه مي كند و مي درخشد بي آنكه هيچ خوردن ، نوشيدن و يا دوستي ، سفر ، ورزش يا حتي زني بتواند او را از پا بياندازد."
5-"شش مسئله برای دن ایسیدرو پارودی" نوشته ی خورخه لوییس بورخس وآدولفو بیویی کاسارس
عجیب است که بورخس کتاب را دونفری یعنی با کاسارس نوشته است.وغریب تر اینکه ما با داستان های به هم پیوسته پلیسی!!روبرو هستیم.که مقدمه ی آن را در واقع یکی از کاراکتر های داستان می نویسد.!و جزئی از متن است.که یکی از شش نفری ست که برای حل معما پیش پارودی :کارآگاه در بند می رود.داستان ها دو تکه اند ابتدا تک گویی وراجانه و گاه ملال آور شخصیت ها وبعد گره گشایی توسط کارآگاه.!
خودش گفته که به خاطر علاقه و دین به نویسندگان این ژانر همچنین کتابی را نوشته است.که نخست نطفه ی خام واره اش در ذهن کاسارس نشسته است وبعد به یاری هم نگاشته اندش.!بورخس در مورد او که 15سال از خودش کوچکتر بوده می گفته است:"بیویی در نهان وعیان مرشد من بود".وآشنایی شان بر می گردد به مارتا کاسارس :زنی شهره به زیبایی در روزگار خویش.و مادر بیویی که به واسطه ی دوستی با خواهر سیلبیا اوکامپو(همسر آینده ی بورخس) بالاخره می تواند پسر 17 ساله ی خود را با مراد ادبی اش بورخس 32 ساله آشنا گرداند.
اما پای عنوان کتاب تا سالها نام نویسنده ای جعل شده می آمده است:"اونوریو بوستوس دومک"که ترکیبی ازنام و نیای هردوشان بوده ست.و کسی از هویت او خبر نداشته است.حتا در پایان کتاب یک زندگی نامه ی دروغین و البته طنزناک نیز در باب این شخص ترتیب داده بودند.انگار به قول حمید امجد:عینیت یافتن وسوسه ی نویسندگان برای بدل شدن به هیولایی دوگانه را می بینیم.یا وسوسه ی هر راوی را برای بدل ساختن خویش به روایت.
از همین روست که هر دو کاتب بارها گفته اند که این مرد سوم یعنی "دومک"سبکی منحصر به خویش وفراتر از سبک های آن دو مرد قبلی یافته ست.
از من می شنوید دنبال رد پایی از بورخس نباشید اما خیالتان تخت باشد که چهار داستان از شش تا،آن قدر خوب هستند که به خواندن همه شان بیرزد.یکی ش همین:"درجست وجوی طولانی تای آن":
چهارمین تکچهره ای که در نگارخانه ی من عرضه می شود مشخصن شرقی ست:
مونته نگرو درجا گفت:بانو هسین را اشتباه نگیر با آنpoul de luxe(تیکه های لوکس) که در هتل های بزرگ ریبی یرا دیده ای ولب به تحسین یا تحقیرشان گشوده ای . بانو هسین جریانی جداگانه دارد.در وجود این بانو ترکیب اعجاب برانگیز زنی سطح بالا و ماده ببری شرقی یکجا جمع شده.این زیبای جاودان،این شهرآشوب اغواگر،با آن چشمان مورب به ما چشمک می زند.دهانش به تک شاخه ای گل سرخ می ماند،و دستانش به عاج وابریشم.اندامش به برکت cambrurهای (انحناهای) ویکتوریایی جلوه ای دوچندان پیدا می کند،پیش قراول لوند هجوم سپاه نژاد زرد است که همین حالا هم تابلو های پاکین وطرح های شیپارللی را تصرف کرده.confrere(همکار)عزیزم، لطفن بر من ببخشای، که عنان از کف رفت وشاعر بر مورخ درونم پیشی گرفت.برای ترسیم سیمای بانو هسین چاره ای نیست جز این که به سراغ الوان ظریف مدادهای رنگی بروم.در حالی که برای ترسیم چهره ای مثل"تای آن" باید به قدرت لیتوگراف متوسل شوم.اما هیچ گونه پیش داوری هر قدر هم ریشه دار بینش مرا به انحراف نخواهد کشید.باید به عکس های عاری از خطایی بچسبم که در آخرین چاپ روزنامه ها منتشر شده اند.علاوه بر این خصوصیات نژادی نباید بر خصوصیات فردی سایه بیفکند.زیر لب زمزمه می کنیم"مرد چینی" و به تعقیب تب آلود شبحی زرد فام اصرار می ورزیم،در حالی که هیچ اطلاعی از تراژدی مبتذل یا گروتسک اما به هر حال انسانی این شخصیت نداریم."
6- "الف" نوشته ی خورخه لوییس بورخس
مجموعه ی 17 داستان از بورخس است . که 11 تای آن با مجموعه ی پیش از این منتشر شده ی "کتابخانه ی بابل"مشتر ک است . اما همین شش تای باقی مانده برای نشئگی سالانه بسنده ات می کند.اینکه هر روز که می گذرد یکی ش را بگذاری و بخوانی اش وتا شب هم هی طعم اسطوره ای اش را مزمزه کنی.! و در جای جایش فضاواره های ایرانی را با زبان او باز بسازی شان:از گلشن راز شیخ محمود شبستری گرفته تا قضیه ی اسطرلابی قدیمی در یکی از مدرسه های شیراز.!
7ـ "جن نامه" نوشته ی هوشنگ گلشیری
انگار هر وقت می خواهم این را شروع کنم نمی توانم.کتاب هدیه ی پنج سال پیش دوستی بود در آن دوران که هر موقع می پرسید که خواندیش؟ یک موضوع دیگر را پیش می کشیدم.آنقدر نثر گلشیری در اینجا کند و نارونده هست که اصلن دلم نمی خواهد نگاهش بکنم اما دوباره یک چیزی دارد می لولد که این کتاب هوشنگ خان را از دست ندهم ولی هر چه جلو تر می روم می بینم چیزی برای گفتن ندارد.!تکه تکه که می خوانی بد نیست. حتا خوب است اما بیشتر از چند صفحه اش را نمی توانی تحمل کنی.!
از متن:
"سایه اش می افتاد روی پنجره ،یا دوسایه می افتاد و ما از همان روی پل هم می دیدیم وشب همه اش غلت و واغلت می زدیم و یا هر چه شعر از بر بودیم توی دلمان می خواندیم تا مبادا دست به خودمان بزنیم وبه قول سید عربی کور شویم.کیف می داد،از فیلم های سینمای بهمنشیر هم بیشتر، به جز تارزان...
قدسی جون می خندید و سینه های مشکی اش می لرزید و دوچال قشنگ گوشه ی لب هاش وقتی می خندید طوری دلریشه ام می کرد که انگار سنگی را بر جام شیشه ای بکشند.اذیت می کرد.دودستش را می گذاشت روی چال هاش،می گفت:چال نه."
8- "اورلاندو" نوشته ی ویرجینیا وولف
"گمان زده" بودم که این کتاب را،برای خوانش بردارم یا جن نامه را. با اینکه تصمیم گرفتم این را بخوانم اما ناخودآگاه به سمت قبلی رفتم و وقتی سرخورده وار برگشتم .فهمیدم که چه رمانی را داشتم از دست می دادم وحالا مثل سگ دارم حسرت می خورم که چطور می توانم هم تک به تک کلمات وولف را به جوش بگیرم هم اینکه آن را پیش از دوم شهریور تمام کنم.
او وقتی طرح اولیه ی این رمان که نام اصلی اش" اُرلاندو:یک زندگی نامه"است را در اکتبر 1927 در ذهن خود آماده می کرد چنان محسور شده و به وجد آمده بود که هر روز از بامداد تا نیمه شب یکریز می نوشته است.رمان در واقع داستانی ست با پیرنگ زندگی نامه.انگار باید دوباره دیوانه شوم.همین طور بود که خواندم :بورخس در پاسخ اینکه چرا اورلاندو را ترجمه کرده گفته است:"فکر می کنم تا زمانی که نشریه ی سور ترجمه ی رمان اورلاندو را از من نخواسته بود،ویرجینیا وولف چندان برایم خوشایند نبود یا به هر حال توجه چندانی به او نداشتم.ترجمه ی کتاب را پذیرفتم .کتاب را خواندم و ترجمه کردم.ویرجینیا وولف به گونه ای شگفت انگیز مرا گرفتار خود ساخت.اورلاندو در واقع کتابی ست عظیم با موضوعی غریب..."
تنها به شروع بندی و بندهایی از رویه های آغازین آن نگاه کنید:
"پسر!(چرا که در جنسیت او نمی توانی شک کنی، گر چه مُد زمانه می خواست به نحوی آن را پنهان کند)به سر بریده ی عرب مغربی که از دیرک های سقف آویزان بود ضربه می زد.اگر گونه های گود رفته ویکی دوتا موی خشک و زبر آن را که چون موی پوست نارگیل بود نادیده می گرفتی، رنگ سر و کمابیش شکل آن به توپ فوتبال کهنه ای می مانست...
غیر ممکن بود بتوان چهره ای عبوس تر و ساده تر از او یافت. خوشا مادری که چنین فرزندی بزاید وخوش تر زندگی نامه نویسی که زندگی چنین کسی را روایت کند!مادر را نیازی نیست که رنج بسیار برد وشرح حال نویس را نیازی نیست که از داستان پردازان و شاعران مدد جوید.کافی ست از رفتاری به رفتار دیگر،از منصبی به منصب دیگر برود،روایت،خود:به دنبال می آید تا به جایگاهی درخور ،به غایت آرزوی خود برسد.به اورلاندو بنگریم که دقیقن او را برای چنین هدفی پرداخته اند...
طبیعی ست که پس از آن دیگر نتوانست بنویسد.سبز در طبیعت یک چیز است ،سبز در ادبیات چیزی دیگر.طبیعت وادبیات از اساس با هم در تضادند،آن ها را کنار هم بگذار،یکدیگر را می درند.آن رنگ سبزی که اکنون اورلاندو می دید وزن و قافیه ی شعر او را به هم می ریخت.از آن بیشتر طبیعت ترفندهای خود را دارد...وقلم را رها می کنی ،شنل می پوشی ،از اتاق بیرون می روی و پایت به صندوق تذهیب کاری شده گیر می کند .چرا که اورلاندو کمی دست و پا چلفتی بود.!!"
9- "چطور يك قصه بنويسيم !؟" نوشته ی یزدان سلحشور
کتاب خوب را از هرکسی:هرجا و به هرشکلی ست باید خواند.من این سلسله مقالات سلحشور را که در روزنامه ی "ایران" چاپ شده است و تا دهمین آن را هم پیدا کرده ام،خوش دارم کتاب بنامم:شما می توانید همین بحث ها را در نت نیز جست وجو کنید و بیابید.اما دوسه تا از این موضوعات برایم جالب بود یکی همین شرح عنصر ساده و یا ساده انگاشتیده ی"وضعیت" که تا به حال جایی ندیده بودم.خودم می گویم:وضعیت و در پی آن "دردسر":ناخواه واره هم که باشد عضو عجین شده ای برای بهانه ی روایت و یا کمینه تر انگار درایش گونه ای برای شروع گانه گی همین سازه ی زایا در تبدیل و نشر به انگیزه ی روایت می باشد.
خود او می گوید:
در ساخت هر وضعيتى، ما اول يك حالت متعادل از عناصر موجود زمانى، مكانى، حال و هوايى و شخصيتى داريم. ممكن است شخصيت ما در اين حالت متعادل «خل» باشد مثل شخصيت اصلى رمان «خشم و هياهو» اما به هر حال در همان موقعيت خودش به حالت تعادل رسيده و آرامش، بر اين نوع زندگى اش حكمفرماست. البته «وضعيت»
محصول «تغيير» است يا محصول نوعی دردسر که می تواند برای شخصيت اصلى یا مكمل قصه ی ما باشد.
ودر شکل پذیری "انگیزه ی روایت" :
شما مثلن می خواهید خواننده را درنفرت به وجود آمده تان سهیم می کنید اما اين انگيزه ها را لو نمى دهيد آنها را پنهان مى كنيد؛ با اين همه، شنونده با كمى دقت در نوع و لحن روايت تان، شرح صحنه تان و تيك هاى عصبى تان يا با اتكا به تجربه مشتركى كه خود از سر گذرانده به انگيزه هاى اصلى تان واقف مى شود.
و یا در مورد "معماری مکان" این طور می نویسد:
در رمان «بازمانده روز» اثر «كازو ايشى گورو» كه قصه يك پيشخدمت در يك خانه اشرافى است، پيشخدمت، بدون «مكان» ، وجود خارجى ندارد. چون همه كنش ها و واكنش هايش با اين خانه و تحت قواعد آن تنظيم مى شود و در پايان مى فهميم كه فاصله اى ميان او و «مكان» نيست؛ و يك شهود ناگهانى: شخصيت در اين رمان، خانه اشرافى است و «مكان»، همان پيشخدمت است! كه اين مبحث البته خيلى پيچيده تر از آن است كه در اين بخش به سراغش برويم. [مبحث «شىءشدگى » بخش قابل ملاحظه اى از ايده هاى قصه هاى قرن بيستمى را تشكيل مى دهد.] اهميت ويژه رمان ايشى گورو البته در اين است كه دو تعريف ويكتوريايى و قرن بيستمى «مكان» را در يك رمان به آشتى رسانده .يعنى در نگاه نخست به نظر مى رسد كه «مكان» همان تعريف «كلاسيك» خود را داراست و محل آمد و شد شخصيت ها و حوادث است و از اين نظر، بسيار هم استادانه طراحى شده اما در ادامه در مى يابيم كه چقدر همه چيز اين «مكان» ساخته حضور شخصيت ها و ماجراهاست و نويسنده، اين كار را در نهايت پنهان كارى و البته درست جلوى چشم خوانندگان انجام مى دهد! در واقع انگار «مكان» مى تواند به جاى عناصر ديگر [شخصيت، وضعيت، زمان] يا در واقع در خلأ حضور آنها، يك قصه را شكل بدهد.!
.....................................................................................................
اما دوست دارم برای این وب نوشته و فرسته ی طولانی شده: بخش دوم و البته کوتاه تری هم قائل باشم.از کتاب هایی که تشنه شان هستم وهنوز به هر شوندی به دستم نرسیده اند.!
10 ـ"پدرو پارامو" نوشته ی خوان رولفو
آنقدر از این بر و آن بر تعریفش را شنیده ام وهم به نوعی در تمام کتاب های پیشین از آن نام برده و یا چکیده و بریده آورده اند(از خود مندنی پور گرفته تا شپرد و یوسا وبورخس وهر که وهرکه :که می بینی..)که کم کم دارم له له می زنم. گویا احمد گلشیری دو سه سال پیش ترجمه ش کرده ولی من هنوز روی هیچ پیشخانی ندیدم.
11ـ"اپرای شناور" نوشته ی جان بارت
دوستی این را از جایی گرفته بود ولی نتوانستم آن را بگیرم.همین نام رمان جانم را به جوش می اندازد.
12- "در رویای بابل" نوشته ی ریچارد براتیگان
وای.! براتیگان.!یادآمد قندینه گی هندوانه هایش و دانه به دانه ی قزل آلاهای رنگین کمانی ش من را همین الآن هم که می نویسم نشئه می کند.!او برای من یعنی: حض.با بی پیرایه گی و نابی همین کلمه و در بالاترین سطح معنایی خودش.!
13ـ"زندگی مختصر" نوشته ی خوان اونتی
چکیده ی این را هم در نوشته های یوسا دیدم .نمی دانم یعنی می شود یک نفر پنجاه سال پیش همچنین موضوعی را بنویسد؟ نه.هنوز باور نمی کنم.
14ـ "دگرگونی" نوشته ی میشل بوتور
چند سال پیش در کتاب "نقد عقل مدرن"که مجموعه ی بیست مصاحبه از رامین جهانبگلو بود چیزهایی از او فهمیدم. بوتور گفته بود:
آن چه بیش از همه مرا از سور رئالیست ها متمایز می کند، اهمیتی ست که من ،بر خلاف بسیاری از آنها ،برای ابتذال روزمرگی قائلم".
15 ـ"پاک کن ها" نوشته ی آلن رب گریه
یک دوره ای بود خیلی دنبال این کتاب می گشتم.آخر شروع "شی گرایی" را به همین رمان نسبت می دهند.واز طرفی از رمان "جام شکسته "اش هم خوشم می آمد.حتا دوستی از تبریز که چند از کتابهای بالا را که نمی یافتم گرفته بود و فرستاده بود نتوانست کیسه اش را از رب گریه ناخالی نگه دارد.
16ـ "پینوکیو در ونیز" نوشته ی رابرت کوور
پیش از این در مورد "رُز خارزار" اش چیز هایی نوشته بودم.اوهم برای من یک نویسنده ی جادویی ست.
17 ـ "هزار ویک شب" نوشته ی شهرزاد قصه گو.!
عدد هفده را دوست دارم.اصلن من بدجور به تیک اعداد دچارم.وحال خوب است که هزار و یک شب درست همین جا افتاده است. روی این شماره که به اندازه ی مانثرهای زرتشتمان نیز هست.همیشه افسوس این را خورده ام که چاپ قدیمی یک"هزار ویک شب" که روی "سکوفروخت" دست فروشی پای داروخانه ی "امین علی" شیراز افتاده بود را و فقط 15تومان قیمت داشت پشت گوش انداختم و گفتم فردا آن را می خرم.واین فردا برای من تا به حال آب پنج.شش سال خورده است.
عفو تزار..!
ترس از قواعد زیبایی شناسی اولین علامت ناتوانی ست."داستایوسکی"
حتمن همین طور است که "فئودور داستایوسکی" هنوز باید غیر قابل کتمان ترین داستان نویسی باشد که تا به حال زاده شده است.کسی که سال 1846به اعدام محکوم شد اما در آخرین لحظات مورد عفو تزار وقت قرار گرفت و به سیبری تبعید شد.و با این کارش ناخودآگاه آیندگان را:ما را! در لابیرنت واره ها ی نویسنده ای فرو برد که تا به حال کم مانند مانده است.
کم می شود که آدم دنباله ی یک کتاب را یادش برود بخواند.اما این اتفاق برای من در مورد "جنایت و مکافات" افتاد. و در حالیکه سال هشتاد وچهار تا صفحه ی سیصد را توی چند روز خوانده بودم96صفحه ی مانده تا همین الآن ناخوانده مانده بود وهر گاه که یادم می آمد و به آن سر می زدم،چند صفحه که جلو می رفتم کتابی دیگر به دستم می رسید واین را کنار می گذاشتم تا به امروز که بالاخره تمام شد. که فکر می کنم بی شک خود داستایوسکی آن را در مدت زمان کمتری نوشته بوده است.!!چون او حتا به باز نویسی هم نمی رسیده است و با یکبار نوشتن داستانش را تمام می کرده است.گاهی با غلط های املایی خاص و معروف خودش.
اما وقتی تمام کردم می گفتم این یا من چه مشکلی داشته یا بهتر :چه مانعی بوده که تا این حد طول کشیده است.و دیدم نسخه ای که من داشتم ریز نویس شده بود و با احتساب اینکه در هر صفحه 32 خط و تا 400کلمه در آن گنجانده شده بود تعداد صفحات واقعی داستان به 700 صفحه می رسد.
(ولی جدا از اینکه گفته آمد):دلیل اصلی تر را این طور دیدم:
"مندنی پور "در مقاله ای به این مضمون نوشته بود که با اضافه و دستکاری برایتان می آورمشان:سرعت خوانش هرکتاب وهر خواننده به میزان اطلاعات دریافتی تقسیم بر زمان به دست می آید.به بیان دقیق تر برای رسیدن به نمونه و نمونه های ذهنی" دال" های لحظه به لحظه ی کتاب و دریافت شکل خصوصی "مدلول" (ودر مرحله ی بعد "مصداق " )باید به ناچار مکث کنیم یا اینکه این مکث را نویسنده برای تو مقدور می کند و آن وقت این دیگر به عهده ی خودت خواهد بود که بدون مدلول و با ساده ترین تصویر رسیده قصه را ادامه دهی و یا کمی روی حس های به زنجیر کشیده شده اش تامل کنی.
و من حالا نمی خواستم از هیچ حس یک غول_ نویسنده ی 150سال پیش بگذرم. واین ترس ِخوانش مرا از رودررویی دوباره با او انگار باز می داشت آن هم در مواقعی که خودم هم حال خوشی نداشتم. وهم اینکه این لذت گاه زجز آور را که نویسنده در وسواس بیانی اش به کار می برد. (برای اینکه هیچ حالت ذهنی را فرو گذارنده نباشد:آن هم در میان خیل کلاسیک نویسان صرف قرن نوزدهمی) و آن وقت خواننده را اگر که او هم وسواسی باشد در گردابواره ی تو در تویی فرو می برد که او تنها آرزویش بیرون آمدن از همین دامی است که خویش،بخشی از آن را بافته است.!
............................................................................................
[از گوشه ای صدای حرکت موشی شنیده می شد.به علاوه بویی مثل بوی موش و چرم، تمام اتاق را فرا گرفته بود. "سویدریگایلوف "روی تختخواب دراز کشید بیش از آنچه فکر کند در رویایی فرو رفته بود،افکارش در هم و برهم بود.میل داشت فکرش را در یک موضوع متمرکز کند:«بدون شک زیر این پنجره باغی است،باد درختها را حرکت می دهد.چقدر از صدای درختها در شبهای طوفانی و تاریک بدم می آید.»به یاد آورد که لحظه ای پیش هم نزدیک پارک "پتروسکی" همان احساس دردناک را کرده بود.بعد به رود خانه ی"نوا" فکر کرد.همان لرزشی که لحظه ای پیش که روی پل ایستاده و رودخانه را نگاه می کرد احساس کرده بود او را فرا گرفت.با خود فکر کرد:«من هرگز از آب خوشم نیامده است.حتا در مناظر هم آب را دوست ندارم.»ناگاه فکر عجیبی سبب لبخند او گشت:به نظرم اکنون باید جمال و زیبایی و راحتی را مسخره کنم.با این حال مثل حیوانی که در انتخاب جایش دقت کند سخت گیر شده ام...آن هم در چنین موقعی. اگر لحظه ای پیش به "پتروسکی استروف" رفته بودم .؟...ظاهرن از سرما و تاریکی ترسیدم.هه!هه!به احساس های مطبوعی احتیاج دارم!...اما برای چه شمع را خاموش نکنم.؟(شمع را خاموش کرد)چون دید دیگر از درز تیغه روشنایی نمی آید با خود گفت: همسایه هایم خوابیده اند. "مارفا"! اکنون وقتی است که آمدن شما مناسب می باشد.اتاق تاریک ومحل مناسب و موقعیت استثنایی است و درست شما در چنین مواقعی ظاهر می شوید...]جنایت ومکافات ـ رویه ی361
استخوان های قهقهه آور پابلو نرودا..!
آن گاه که باران استخوان هایت باریدن می گیرد
و قهقهه و مغز استخوانت فرو می ریزد
پرواز کنان می آیی!..............
امروز بیست وچار ساله شدم.سالهای زوج را حسی هم که شده دوست ندارم.ولی جلوتر هم که می روم نوبت به آن سالی نمی رسد که هم سن من فرد باشد هم سال خورشیدی.ولی خب.!دست بردار نیستم.!!


