تبليغاتX
masais

شکل ها.!

انگار روزهای خوبی هستند.و کتابهای دیوانه واری به دستم می رسند مثلن این یکی :"مرگ در آند" نوشته ی ماریو بارگاس یوسا.

لیتوما خیلی جدی گفت:

فقط آدمهای احمق دلشان می خواهد قبل از رسیدن اجل بمیرند.این زندگی چیزهای جالبی دارد.بگذریم که این دور و ورها خبری از آن چیزها نیست...

همان جور جرعه جرعه پیسکی و عرق دو آتشه شان را می خوردند و بطری و لیوان آبجو را به هم رد می کردند.با یکی دو کلمه:«به سلامتی.داداش.!»سیگار می کشیدند.حرف می زدند و هوم هوم کنان با رادیو دم می گرفتند.یکی که از دیگران مست تر بود دستش را دور کمر دختری ناپیدا می انداخت.چشم هاش را می بست.تلو تلو خوران چند قدم بر می داشت.سایه اش هم روی دیوار حرکت می کرد."دیونیسیو" با آن کیف و سرمستی که شب ها به سراغ اش می آمد تشویقشان می کرد:

«دِ یاللا برقصید.خوش باشید.حالا زن اینجا نیست نباشد.توی تاریکی همه انگار زن می شوند.!..»

..وقتی این چیزها  توی "ناکوس" اتفاق می افتاد من توی ستاره ها شنا می کردم.یک روح خالص بودم:بدون بدن.!منتظر نوبتم بودم تا به شکل زن در بیایم.!

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 18:50 | پنجشنبه سی ام خرداد 1387 •

RSS