ترجمه ی شبانه ای از یک سمفونی الهی..!
پیدا شدم.پیدا شدم.پیدای ناب!
پیداشدم!
شیدا.شیدا.شیدا.شیدا شدم!
شیدااااااااااااا شدم!
.......................................
یادم هست شهرام ناظری جایی به این مضمون گفته بود:" من به دنبال اصواتی هستم که بیشتر از آنکه کلمه باشند موسیقی باشند.ولی از طرف دیگر می خواهم در قالب معنایی هم بگنجد یا لااقل ازین نظر به گوش آشنا بیایند تا مانوس تر باشند برای ایجاد وارتباط با مخاطب عام هم که شده باشد "
خودم هم خوب که نگاه می کنم می بینیم تحریرها:آوازهای ایرانی هم خود نشان همین مدعاست.تا موسیقی را ناب تر عرضه کنند.که صدا:موسیقای ما باشد.
........................................
. واین آیا نتیجه ی هشت نه سال کار وپژوهش است که یکباره رونما شده است یا نتیجه ی الهام غیبی و ورود روح الهی درتن یک انسان.فقط این را دارم که بگویم: هنر مجسم است.موسیقی به آخر رسیده است! هنرتمام شده است!
..................
می خواهم بگویم سمفونی شهرام ناظری را با لوریس چکناواریان که در پاریس اجرا شده گوش بدهید تا بفهمید چرا نشان شوالیه را از دولت فرانسه دریافت کرده است.وچرا از نگاه لوس آنجلس تایمز بهترین موسیقی دان سال دنیا شده است.می خواهم بگویم یک هنرمدرن ایرانیزه شده را نشئه ی سگی باشید. می خواهم بگویم آقای شجریان با تمام بزرگیتان که هنروند تراز تو همین الآن هم که اینها را می نویسم نداریم وبا تمام خاطراتی که با جادوی تو داشته ام.در این صحنه فقط دراین صحنه که ناظری دارد این دوبیت را میخواند ومو را به تن هر جنبنده ای سیخ می کند:لطف کرده کمی جلوتر بروید وبوق!بزنید:
من او بُدم،من اوشدم
با او بُدم،بی او شدم
در عشق او: چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم
درعشق او: چون او چون او چون او شدم.
شیدا...شیدا...شیداشدم.!
می خواهم بگویم گوش بدهید ویک روزتمام را گریه کنید. بخندید.گریانتر باشید. شادانتر باشید.پیدا باشید.گیج وگم باشید.آنگاه خود را به دیوار بزنید.دیوا....نه .........باشید.!.
راسوی بارانی.!
راسو جانوری ست از تیره ی سموریان که بر خلاف سردسته ی این گروه که طول بدنش به ۷۰سانتی متر میرسد تنها ۲۰سانتی متر طول دارد ولی با دم ۳۰سانتی متری خود کمی این تفاوت را جبران می کند.
از نظر ریشه یابی واژه ای:"راست"+"و"مالکیت ساخته شده است. وبعدها از "راستو"به شکل تراشیده شده ی راسو در آمده است.در زبان پهلوی به این حیوان آدمگریز که کسانی که آنرا دیده اند کمتر از یک ثانیه بوده است مگر اینکه با تله به جانش بیفتند: "رشکو "گفته میشده است.که در زبان بومی فارس هنوز رواج دارد. ودقیقن همین ساختار کلمه ای را دارد:رشک+"واو "مالکیت .و رشک به معنی راست ایستادن است واین ترکیب یعنی کسی که همیشه راست می ایستد.واین از عادت حیوان است که در اغلب اوقات وبه خصوص در حال غذا خوردن به صورت ایستاده است مثل آدمیزاد بر روی دوپا. با ساختمان ستون فقراتی شبیه به نوعی موش کانگورو مانند آفریقایی که گفته می شود از اجداد میمون هاست.
روایت نخست:
باران که می آید. نخل خیس می خورد و رنگ اسطوره ای خود را پیدا میکند: قهوای تیره ی ویژه و باز خیس خورده ای که زیر آسمان سرخ شب: دیوانه میکند آدم را.ودر این گیجی:یکباره دم بلند و زیبایی را می بینی که دارد وول میخورد وبعدخودش را می کشاند زیر گرمای موتور یخچال.
روایت دوم:
دیدم راسوه انقدر بیچاره ذله شده بوده زیر بارون که به خونه ی ما پناه آورده بود. یه تیکه رون مرغ جلوش گذاشتم و در آشپزخونه هم بستم تا کسی اذیتش نکنه و گفتم یه امشب داخل نرین این بیچاره معلومه بچه است اگه بیرون بره صددرصد کلکش کنده میشه.وتا چند ساعت هم اصلن بیرون نمیومد وکنجاله شده بود همون جای خودش ولی بعد که دید امنه اومد بیرون وروی دوپا نشست به کندن گوشت از استخون رون ومن هم از پشت پنجره نیگاش میکردیم.
بابا:اذیتش نکنید. امشب بذارین بمونه... چندتا تکه ی دیگه هم بردار بذار جلوش بیچاره گشنشه.(وخود باباشروع کرد به تکه کردن گوشتها)
مامان:این بیچاره روزیش بوده خدا وسیله قرار داده بیا اینجا....چرا خونه ی کس دیگه نرفته...حواستون بهش باشه.....فقط فردا از غذا خبری نیست....من می ترسم برم تو آشپزخونه....فردا ساندویچ می خوریم.
خواهرم:چقدر نازه.کوشولو.
پسر همسایه بغلی:دستتون درد نکنه مامنت گفت راسو اومده خونه تون.تله آوردم بذار تو آشپزخونه تون بعد که گرفتیمش با برق خشکش میکنیم.خیلی خوشکل میشه اگرم خواستی واسه خودتون بذار تو بوفه ی خونه
روایت سوم:
چند روزه بارون میاد."بارسو"ی ما (اسم راسوه هست!) دیگه نمی ترسه.پشت یخچال کارتون گذاشتم.تواون میره.یه تیکه خیار یه لیموی نیمه آبدار زرد رنگ ویه قرقره نخ سبز برداشته گذاشته تو اتاق کاغذیش.و یه پرتقال هم برداشته وشبها بغلش میکنه با اون میخوابه. هرکه میاد نیگا میکنه از تعجب شاخ در میاره.که جای دیگه غیر کارتون هم که میره پرتقال رو با خودش میبره.
خواهرم:عاشق پرتقاله شده.به خاط همین هم مونده ونمیره.فکر میکنه زنشه!
برادرم: فکر کنم این راسوه " نویسنده" هست. خیلی حساس بوده نتونسته با رفیقاش بسازه اومده اینجا.
مامانم:شایدم صادق هدایته کفر گفته تبدیل به راسو شده بوده.
بابام: احتمالن راسوه یا خله یا دیوونه ست.
دوباره مامانم:یه تخم مرغ خام گذاشتم براش بخوره. این اگه تعارف کنی بهش سر سفره هم میاد.عصری که آفتاب اومد نشسته بود خودش رو می خاروند تا من اومدم رفت طرف کارتونش.
روایت آخر:
امروز هوا آفتابی شده بود. آشپزخونه بو گرفته بود. دیگه نمیشد نگه ش داشت.درها رو باز کردیم. چند بار با جارو روزمین کوبیدم که بترسه بره.ولی چند تا چرخ میزد ودوباره برمیگشت. چطور شده بود که یه جانور اینطوری که به محض برخورد با آدم مثل برق فرار میکنه با ارعاب هم نمیرفت نمیدونم.عاشق پرتقال شده بود یا اینکه به خونه ش عادت کرده بود وما حالا داشتیم خرابش میکردیم.
چند تکه حرف:بچه ها از یک سالگی میتوانند افکار ادم های بزرگ را بخوانندودقیقن بفهمند در ذهنشان چه میگذرد. وحتا پیش بینی هم کنند. واین خصوصیت را تا۴سالگی هم حفظ میکنند وبعد ضعیفتر میشود.هرچنددر مورد زنها و آدمهای با ضریب هوش بالاتر کمی پایدارتر میماند ودر بزرگسالی به شکل های دیگری بروز پیدا میکند. حدااقل برای خود شخص.
من همیشه فکر میکردم. حیوانها هم این خصوصیت را دارند. ووقتی نگاهت میکنند دقیقن میفهمند که چه در مغزت میگذرد وبه زبان مخصوصی برای خودشان ترجمه میکنند.این حس در مورد" بارسو" خیلی قویتر بود واعتمادی که به من میکرد هم برای دیدنش وهم برای غذابردن.
ولی از یه طرف میدونم که اگه نگهشون دارم میمیرند.ولی این یکی بعد از اینکه بیرون رفت شوهر خاله م میگفت:دوسه بار دیدم اومده در خونه تون.یکبارش هم خودم همینکه درو باز کردم دیدمش که ده متر اون طرفتر وایساده وبهم زل زده.اون موقع یه لحظه از داخل لرزیدم.
میگم: اینها معشوقه های من هستند:مازس.بارسو.سانو.بمو.زازا.گانزی.سوسی و...همه ی اینهایی که این چند وقته داشتمشون.وهنوز انس پیدا نکرده باید ولشون می کردم وهم اونهایی رو که نگهشون داشتم و خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم مردن.
الفب پ ت!
http://chachmanbidar.blogspot.com/
ب)۱:بی نظیر بوتو امروز مرد.وهمین کافی بود تا برای دوتا مطلب بعدی ام هم اونقدر شوقی نمونه.یه منادی آزادی دیگه که به دست مادر به خطاها کشته شد./
۲:یعنی یه "ب" دیگه:داستان یک صفحه ای من:"برفهای چروک چراغ آبرنگی"را میتوانید رو وب نویسنده ی خوبمون خانم مهستی شاهرخی ببینید.
پ)پایکوبی:نام کتابی ست از محمد کشاورز. چند روز پیش" احسان شاه طاهری" نویسنده ی پایتخت نشین می گفت:باید قبول کنیم که شیراز پایتخت داستان نویس ایران است.
با وجود غولهایی مثل ابوتراب خسروی.شهریارمندنی پور ونویسندگان محشری مثل محمد کشاورز/مهناز کریمی/احمد اکبرپور/طاهره ریاستی( که اصلیتش تاجیکیه وتک داستانهاش بدنیست هرچند" شط خیال"ش خوب در نیومده )امین فقیری(که من به شخصه قبولش ندارم)وده پونزده تای قابل قبول دیگه ویه عالمه جرقه که در راهه.!!!!!!!!
حالا منظورم این بود که این چند وقته در به در دنبال یه نویسنده ی ایرانی می گشتم که هم نثرش زنده و پرتپش باشه یعنی به کاربرد عنصر زبان واقف باشه وهم خنثا بودن متن را رعایت کرده باشد یعنی اصطلاحن داستانی باشد.که با خوندن کتاب پایکوبی به "به به" و"چه چه"افتادم.که بابا ایول داری.وبعد با "پرنده ی روشن" اش چندتا پشتک بارو هم زدم.
القصه:کتاب ۱۰/۱۱سال پیش جایزه ی گردون رو برای بهترین مجموعه داستان سال گرفته وبه چاپ سوم وچهارم هم رسیده.وپارسال هم همین عنوان رو از چند تا نهاد دیگه برای "بلبل حلبی "ش.
حالا گذشته از اینکه کشاورز تنها نویسنده ای بود که وقتی من داشتم پوست مینداختم و از کلاسیک نوشتن در میومدم بهم اطمینان میداد که دارم درست میرم.(واز این نظر مدیونش بودم){البته خوشبختانه هنوز گهی نشدیم ولی یکی دیگه هم بود :"ل.ز"داستان نویس نابغه شیرازی که انقدرتو این چند سال نیروی ادبی به من داد که بی انصافی هست حالا که این قضیه پیش اومد چیزی نگم}
ولی از این حرفها به قولی که بگذریم:داستان های پایکوبی باز آنقدر بی نقص هستند وبا پایان های طوفانی ونیمه شاعرانه والبته کاملن منطقی تو رو غافلگیر میکنند که نمیشود سفارش خوندنش رو به کسی نکرد.ویه پست براش نذاشت.همین.
ت)تیر خلاص.... ظاهرن اینجا تیر به "بوتو" خورده ولی این یک مجموعه ی دیگر است از "امبروز بیرس"نویسنده ی" آلن پو" نویس آمریکایی. انتظار شاهکار نداشته باشین ولی خودم دوسه تاش رو که خوندم بد نبوده.واز همه مهمتر اینکه یه مترجم حرفه ای بیست وجندساله"علیرضا طاهری عراقی"اون رو ترجمه کرده.وهمین من رو ترغیب میکنه برای خوندن بقیه ش.چون من وامدار ترجمه ی نابش از کتاب" اتوبوس پیر "براتیگان هستم.پرکار باشید!
گیسوی بلند!
عشق های تازه همیشه شور می اندازند آدم را!آویژه اینکه دیری باشدکه "عشق سالهای وبا" را هم پشت سر گذاشته باشیم وهم بعد از پارازیت واره ی خیل دوسه ماهگانی باشد که به درد ترک کردن هم نمی خورند: آنوقت دخترینه شده ای را آغوشیده باشی که حال از آب و آینه هم نساخته باشند لااقل حسرت موی بلند را درشب یلدا به دل آدم نمی گذارد.همینش خوبست که با این بند و وصل هایی که حالا خاص یلداهای ماشده است دیشب را نگذاشتیم که بد بگذرد
وفال حافظانه ای را هم که بعدش آوردیم: جورچین را مثل همیشه های خوب:خوب پایان می بندد:
معاشران گره از زلف یار باز کنید.........شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید.!
وگذاشتم که دیشب اتفاق ها تمام شود ومطمئن شوم از اینکه می خواهم حضور دیگری داشته باشم تا یلدای امسال را دگرگونه تر بنویسم وشروعی داشته باشم برای درون شدن به زمستانی دیگر:واین بار گرم.
---------------
البته این روز با اتفاقات غیر ارتباطی دیگری هم همراه بود :
۱)داستان" پاپیون! "من تو جشنواره ی استانی داستان کوتاه "نارنج" سوم شد.داورها ابوتراب خسروی/احمد اکبرپور/و بابک طیبی بودند.
۲)با اینکه قبلن هم آشنایی داشتم باز نمی دانستم که چقدر مردهای نازنینی هستند حالا به هر گواه ی هم که بود.اینکه ابوتراب بعد از مسابقه جلو بیاید و یکدفعه آدم را ببوسد حتمن کیف آور است.
۳)اکبرپور هم "هم دبیرستانی" درآمد وموقع خداحافظی کتاب "شب به خیر فرمانده"اش که جایزه ی کتاب یونیسف را هم گرفته ست را به عنوان هدیه به من داد:هیچ چیز دیگری هم که بین من و او نبوده باشد همین داستانش که شبانه ی آدم را به "واگریه" می اندازد برای دوست داشتن این مرد نازنین کافیست.
۳)طیبی هم که انگار برادر بزرگتر من است :با منش ادیبانه اش وهم صمیمی تر از همیشه:خوبیش اینست که نمی گذارد آدم تنها بماند وتازه نگران منزوی شدن مای تا ابد به همین منوال هم هست.
۴)فقط نویسنده ها می توانند دو تا لیوان بزرگ و پررنگ چای را باولع بخورند ومیانش هم پشت هم سیگار روشن کنند:درواقع دیروز کار اصلی ترما همین بود.
۵)این یکی اتفاق نیست میخواهم بگویم سومین یلدایی هست که می نویسم یعنی وب دوساله شده است .فقط فرقی که کرده است همانست که گفتم: این که نوشتن در یلداهای پیشین با قطع همراه بود: ولی امسال وصل!connect باشید.!


