تبليغاتX
masais

: و باز رباعی...

این رباعی ها دست از سرم بر نمی دارند .باور کنید هرجور می خواهم دمشان را قیجی کنم نمی توانم وتا روی وب هم نگذارم  سترون نمی شوند وبه جولانشان ادامه می دهند. غزل واره هایی هم که نصفه ونیمه والبته گله ای داشتند می آمدند را هم راهی هیچستان کردم.

ورباعی این بار هم طبق قاعده ی حالا نا نوشته ای با طنز می آید:

 

۱)مانند غزل یا که رباعی بودی                   زیبایی ماه را تو داعی بودی

اما تو گرفتی دل من  را به کتک                  از بخت بدم "هادی ساعی"بودی

--------------------------------

و بعدی ها در حال و هوای قدیم:

۲)از غرب بیامدند و در شرق شدند          با دیدن او به لحظه ای برق شدند

هرچند نفر که مانده بودند هنوز             دریا زده گشتند و همه غرق شدند

---

۳)یکباره همه از بر من دور شدید          بی باده تر از همیشه مخمور شدید

خورشید نشانه رفت دل را وشما         در دست عصا گرفته و کور شدید

------------------------------------

واین ها رو به جلوتر:

۴)ای وای دوباره من که ویران شده ام       از کرده ی خود دلا!پشیمان شده ام

تا بر دل او به ناله راهی ببرم                  ناخوانده تر از همیشه مهمان شده ام

---

۵)اتّاقک من دوباره خالی شده است      بیچاره دلم حال به حالی شده است

از بس که به خود یاد تورا نقش زد او       مانند گل و بوته ی قالی شده است

--

۶)غمهای تو روی دلم انباشته شد     یک نشتر دیگر به تنم کاشته شد

من!آمده بودم که دل آرام کنم           سهمی دگر از حادثه برداشته شد

-----------------------------

انگار دارند بهتر می شوند:

۷)در خاطر من همیشه دردی بوده ست    بارانی روز های سردی بوده ست

هرچند نباید که بگویم امَا                  او عاشق چشمهای مردی بوده ست

---

۸)ای خاطر شبهای "دریغا دردم!"        در مورد او با تو که صحبت کردم

"یک راوی بیمار درونم بوده ست "*     اوبود و نمی خواست که من برگردم   

*مصرعی که با ستاره مشخص شده است : وام گرفته ازشکل اندکی تغییر داده شده ی جمله ی آغازین داستان "تن خوابگی روحانی" است و هم نوشته ی دوست داستان نویسم "ل.ز" !  

---

۹)از زمزمه ها هیچ نمی کاست دلم       وقتی که" به زخم رفتن آراست" دلم

در خون شده بود و باز هم می خندید       این بود تمام آنچه می خواست دلم

------------------------------------

 و...:

۱۰)با غم :همه ی یاد تو می آمیزد               آوار تر از همیشه بر می خیزد

یک تکه ی ابر توی بغضم پیداست                با رفتن او: ترانه ای می ریزد

 

۱۱)امشب که دلم یاد تو را می کارد          باران نه! ستاره بر شبم می بارد

تا قریه ی ماه راه دوری ست هنوز           یک سیب ز دستان تو بر می دارد

--------------------------------------------

 رباعی آخر  را وقتی گفتم: که دانستم دوست لطیفی در رفتن "قیصر امین پور" اشک ریخته است.        

 در شهر همه نام تو را می دانند          سودا زده هستند و تو را می خوانند:

"گلها همه آفتاب گردان" بودند*          حال که تو رفته ای نمی گردانند!!! 

*نام یکی از مجموعه شعر های قیصر امین پور

         

 

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 17:32 | شنبه بیست و ششم آبان 1386 •

خورشید!

لوگوی تازه ی وبلاگ : یکی از نقش هایی ست  که کشیده ام. 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 16:16 | شنبه نوزدهم آبان 1386 •

داستان من!

 یکی از داستان های من با عنوان : "کاج و استخوان!" را می توانید در وبلاگ خانم مهستی شاهرخی نویسنده ی مقیم فرانسه و صاحب کتاب تقدیر شده ی شالی به درازای جاده ی ابریشم! ببینید.

http://mesyeux.blogfa.com/post-91.aspx

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 9:59 | شنبه دوازدهم آبان 1386 •

RSS