تبليغاتX
masais

"آهستگی"

 

جزو انسان های خاص وبر گزیده بودن باوری مذهبی است :

بدین معنا که شخص نه بر اساس شایستگی ولیاقت بلکه بر مبنای قضاوتی ماورای طبیعی ومشیت آزاد وحتا بولهوسانه ی الهی برای انجام وظیفه ای فوق العاده واستثنایی انتخاب شده است. ایمان به چنین عقیده ای ست که انسان های مقدس و اولیای الهی را قدرت و توانایی می بخشد تا در برابر وحشتناک ترین عذاب ها ایستادگی کنند . باورهای مذهبی نیز مانند تقلید صرف از اولیا وقدیسان در زندگی روز مره ی ما باز تاب یافته است.

یکایک ما از حقارت وپستی زندگی فوق العاده مبتذل وپیش پا افتاده ی خود رنج می بریم(یک نفر بیشتر یک نفر کمتر)و آرزو می کنیم بتوانیم از این رنج وابتذال گریخته و  به درجه ی رفیع تری صعود کنیم . همه ی ما دچار این توهم هستیم(یکی کمتر و یکی بیشتر)  که مستحق آن درجه ی رفیع تر می باشیم  ومی پنداریم که این مقام برایمان مقدر شده است وما از پیش برای دستیابی به آن انتخاب شده ایم.

برای مثال:احساس برگزیده شدن در تمام روابط عاشقانه مشهود است.عشق بنا به تعاریف موهبتی غیر استحقاقی ست.دوست داشته شدن بدون برخورداری از شایستگی ولیاقت آن همانا گواه عشق حقیقی ست.اگر زنی به من بگوید :تو را دوست دارم چرا که باهوش هستی ٬آراسته ونجیب هستی٬دوستت دارم چون برایم هدیه می خری ودنبال زنان دیگر راه نمی افتی والبته به این خاطر که ظرف ها را می شویی ٬خب من مایوس خواهم شد.چنین عشقی بیشتر تجارتی خود محورانه به نظر می رسد. چقدر خوشایند تر است که بشنویم:

من دیوانه وار عاشقت هستم با وجود اینکه نه باهوشی و نه نجیب و آراسته٬دوستت دارم با وجود اینکه دروغگو٬خود پرست و حرامزاده ای. 

از رمان" آهستگی"نوشته ی:میلان کوندرا

 

 

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 19:2 | دوشنبه سی ام مهر 1386 •

به "قصه زاد! " و زاد روز او: نوزدهم مهرماه

 خواستم جمله ی مورد علاقه ی  همینگوی را برای پیشکش به یار دیرینی که در این روز زاده شده است بیاورم که"یک نسل می رود و نسل دیگر می آید اما زمین پایدار می ماند  و خورشید هم چنان طلوع می کند" ولی  واژه های سحرآمیز "نغمه ها" ی ولادمیر نابوکوف را نزدیکتر به او یافتم:

عشق تو کمی محزون بود آنگونه که صدایت هم..آنگاه که رابطه ی موسیقایی بین اشباح نقره ای رنگ  باران  و شانه های خمیده ی تو را که همراه فشردن انگشتانت به آن درخشش مواج به لرزه می افتد٬ را درک کردم احساس شعفی از در تعادل بودن به من  دست داد و وقتی در اعماق وجودم باز پس نشستم تمام دنیا این چنین به نظرم آمد .موافق ٬همخوان٬ محصور با قوانین هارمونی . در آن لحظه من ٬تو و میخک ها ٬همگی نت های قایم انگاشته بر خطوط افقی حامل موسیقی شدیم و دانستیم که همه ی هستی دنیا حاصل تاثیرات متقابل ذرات یکسانی هستند که هارمونی هایی مختلف را تشکیل می دهند :درختان ٬آب ..تو !همه :یکسان ٬ملحق و الهی بودند.و آن وقت بود  که وارد باغ شدیم  و من از تنوع سایه ها و بوی قارچ گندیده کمی احساس گیجی کردم...

و تو خارج از قاعده زیبا نواختی ! و من که به تو نگاه می کردم احساس کردم به جای دست صاحب شاخه  ی خمیده ای هستم که پوشیده از برگهای خیس کوچک است که در درون زمین در هم پیچیده اند و شیره ی آن را می مکند . می خواستم خود را به این گونه در تمام طبیعت نشت دهم و تجربه کنم که هستی یک "قارچ جنگلی پیر" با٬جدار زیرین اسفنجی زرد رنگ چگونه است یا هستی یک سنجاقک و یا کره ی خورشید.

 

 

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 19:3 | پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 •

"در دیوانگی"

 شاعر نیستم. نمی خواهم هم باشم.ولی شب قدر بود و خدا چند بیتی هم به ما نازل کرد .قصه ش طولانی ست ۶سال و یک ماه و سه روز بود که حتا یک بیت  شعر هم نگفته بودم. از حالت گیجی ودیوانگی بعدش هم خوشم نمی اید قصه یک چیز دیگر ست یک دنیای مشت دیگر ست که به هیچ چیز  نباید دادش ولی اینطوری که معلوم است  واین طور دوباره شعرهای ازار دهنده هجوم اورده اند میدانم که تا اطلاع ثانوی حداقل ۵/۶ ماه دیگه قصه تعطیل.. واین حال اول در دوبیتی قرار گرفت:

۱) دلم از این بدیها بد گرفته ست                     زجانانم جواب رد گرفته ست

دگر می خواهد از یادش" ببرد" (۱)                         جلوی راهش اما سد گرفته ست

۱ـبا کسر "ب" اول ضم" ب" دوم وتشدید"ر"

ـــــــــــــ

۲)ازآن عشقی که یار آخرم بود                        هوس بود و ویار آخرم بود

قسم خوردم دگر شعری نگویم                        و این: مصرع که بار آخرم بود

ولی رباعی هم حس دیگری دارد گفتم به رباعی رویم هر چند که اوایل اذیت می کرد و بیشتر می خواست در طنز قرار گیرد :

۳)وقتی که دلش از پی آزار گرفت                 رفت ودل خود بر سر بازار گرفت

مردی خوش وخرم بخرید آن دل و زن             چشمک زد ومی گفت: که این بار گرفت

ـــــــــــــــــ

۴)آن دل که فدای روی ماهت شده بود          یا اینکه کمی چشم به راهت شده بود

بعد از دوسه ماهی به کناری بخزید              یعنی دگر از دست تو راحت شده بود

ولی  هیچوقت طنز خوشایند من نبوده است به خاطر انکه   عنصری ست که  به هر حال با تمسخر همراه است چند تای دیگر هم بود که نیاوردمشان و سر بندشان را بریدم واین ها که با "ماه" آمدند:

۵)آن شب که دوباره خیره در ماه شدم          از حال دل مرده ام آگاه شدم

گفتم که ببندم همه بار سفرم                    با سایه ی خود دوباره همراه شدم

ـــــــــ

۶)چون ماه کشیده شد بر دل شب             روشن شد از آن همه ساحل شب  

در دم ز برش ستاره ها گم شدو وای!        غافل شد از آن باز  دل غافل شب

ـــــــــــ

۷) شب سایه ی خود را به سر ماه کشید           آن ماه فریبا زده  تا صبح دوید  

روزی که سر آمد٬ شب تنها شده دید:              ماهی که دوباره او را می بخشید

وآخرین رباعی:

دردی که دل از دست تو این بار کشید                تصویر تو شد: که روی دیوار کشید

بیچاره همی آه برآورد و سپس٬                     رفت و لب یک پنجره سیگار کشید

این گذشت تا اینکه شعر همان سال ها که "در حسرت یک باغ تغزل هستم" را یادم آمد حال : هوای  شعر های حافظ بود ویکی از وزن های های معروفش که بد جور مور مورم می کرد تادر همان آهنگ هم  بالاخره "قرار" گرفت .{غزل  از نوع قدیم است و قصد  تنها  رفع آزاری بود که به فکرم چنگ انداخته بود و از قضا بلبشویی آهنگین بود}:

"فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن"   و ساعتی در دیوانگی:

دفتر راز تو تا فال مرا باز کند                    دل من را هوسی خاست که پرواز کند

همچو مرغان هوا در حرم یار عزیز                   بنشیند به سرایی و دلی باز کند

گرچه رفتست ودگر باز نخواهد آمد               از جگر هی بزند ناله که او ساز کند

گفتم این دهر خدایا چه عجب افتاده ست     هر که را ماه بیفتد به رخش ناز کند

ورقی داد به دستم :قلمی رفته بدان            عاشقان را همه دل یاد تو انباز کند

با همان حال برون رفتم و فریاد زدم:           صنمی هست که در میکده آواز کند!؟

مردی آنگاه چو مستانه از آنجا بگذشت      گفت: اینجاست که غم همهمه آغاز کند

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 19:3 | جمعه سیزدهم مهر 1386 •

کشکول مدنی

۷سال ونیم پیش یعنی موقعی که دقیقن ۱۵سال ونیمم بودبا"حسین مدنی" مکاتبه کردم و واون در نهایت مشتی وبا حالی یه نامه برام نوشت که برسد به دست نور چشم عزیزیم "الف قاف".

و یه رباعی هم در آخر نامه با خودنویس پارکر وخط شکسته ی خیره کننده اش:

 باذلت ای پسر به جهان زندگی مکن                      چون (دیو) پیش خصم سرافکندگی مکن

جانانه جان بسپار به راه وطن ولی                        دست بر طوق بردگی وبندگی مکن

و تو اون شرایط که تازه قلم دست گرفته بودم این کارش بار من خیلی وزنه بود خیلی .خیلی مرامانه بوداین حرکتش خیلی..که اون پیرمرد نازنین بیاد وبرای داستان یه" نونهال!! " رو بندازه که  خارج از نوبت چاپش کنند وهم یه نامه ی دبش اینطوری بفرسته.

حسین مدنی

نویسنده  ی مشهورترین پاورقی قبل از انقلاب "اسمال در نیورک"که بعد در سه جلد به چاپ رسید  وتا حالا هم به چاپ نهم رسیده.

یه طنز پرداز قهار که شاید تا حال ۱۰۰میلیون بار مردم رو خندونده .وکارگردان فیلمنامه نویس وبازیگر چند تا از این فیلمفارسی های قدیم که اگر فیلماش چندان جالب نباشه  ولی نوشته هاش حرف نداره .. تا حال ۴۰۰تا نمایشنامه رادیویی وتلویزیونی ن خنده دار نوشته ...و..و...ووووو.............

نباید این حرف هام طولانی بشه.میخوام بگم:

چارشنبه ی هفته ی پیش خبر شدم که تموم کرد:

پیش عروس گلش توتنکابن و در سن ۸۱سالگی . وحالا هم حالم بده .اصلن خوب نیست. نمیدونم چرا../

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 12:16 | چهارشنبه چهارم مهر 1386 •

RSS