"رمان مگا"
ویلیام گدیس!
«رمان مگا»(mega- novel) پس از بروز جنگهای داخلی آمریكا پا به عرصه وجود نهاد، و رفتهرفته برای خود هویت مستقلی یافت.
دو رمان معروف «زنان و مردان» نوشته ژوزف مك الروی (Joseph Mc Elroy) و «تونل» نوشته ویلیامگس (william Gass) جزء اولین رمانهای مگا به حساب میآیند كه پس از جنگ خلق شدند!
و به توصیف انسانهایی می پردازد كه پس از مشاهده جنگ و تحمل لطمات و سختیهای ناشی از آن، كاملاً تغییر یافته، به افراد دیگری مبدل گشتند!
بر همین اساس، نویسندگان «رمان میلیونی» یا "رمان مگا" به حمایت از اعمال و رفتار شخصیتهای داستانی خود پرداختند؛ و بر آن بودند تا اندیشه و ایدهای را كه باعث میشد این افراد به هر كاری روی آورند بپرورانند و از آن، حمایت كنند.
پیش از ظهور «رمان مگا»، نویسندگان مطرحی چون فیلدینگ، ریچاردسون، جورج الیوت، چارلز دیكنز و تكری، وارد این وادی شده، و به توصیف انسانهایی پرداخته بودند كه جنگ را تجربه كرده بودند و یا به هر جهت با نوعی از مصایب سخت زندگی روبرو شده بودند.
طوری که میتوان گفت: رمان مگا روایتگر رویدادهای بسیار عظیم، با حضور جمعیت عظیم انسانهاست.
البته در چند گونه ی آن برخی عناصر موجود در افسانهها و حكایات كهن، نیز اسطوره های شکست ناپذیر آمده است که باز انگار اینها نیز به نوعی محرکی هستند برای شخصیت های انسانی و پولادین این گونه ی داستانی.
تا اینکه ویلیام گدیس
رمان «شناسایی» (Recognition)را می نویسد[فردی را بهنام «هاك فیم» خلق میكند كه به خلاف دیگر شخصیتهای جنگی، پس از سپری كردن سختیها، دوست ندارد به فرد منزوی و افسردهای تبدیل شود. او بلافاصله دست به كار میشود، تا هرچه سریعتر به ثروت و قدرت دست یابد.]
که در دهه پنجاه قرن بیستم،به مطرحترین رمان مگا به حساب میآمد.
در دهه هفتاد، توماس پینچون (Thomas pynchon)، با خلق رمان «عظمت رنگینكمان» توانست توجه اذهان عمومی را به خود جلب كند. در حقیقت این رمان و رمان «پسر بزغالهچران» جان بارت، بهعنوان رمانهای معاصر مگا شناخته شدند.
تا پیش از ظهور گیدیس، بارت و پینچون، رمان مگا به هیچ عنوان در سطح جهان شناخته نشده بود. این در حالی است كه این نوع رمان، همچنان ناشناخته مانده، و تنها معدود منتقدین و نویسندگانی به آن توجه كرده و آن را مورد ارزیابی قرار دادهاند.
منبع:برداشت آزاد ی از مقاله ی "رمان مگا همگام با جریان ادبیات استعمار نو ":کامران پارسی نژاد
هریسن برگرسن نوشته ی کورت وونه گات
کورت ونه گات مرد!
کورت ونه گات نویسنده آمریکایی درگذشت *کورت ونه گات، از چهره های سرشناس ادبیات
معاصر آمریکا و خالق آثاری چون 'سلاخ خانه شماره پنج' و 'گهواره گربه' روز چهارشنبه
در سن هشتاد و چهار سالگی درگذشت.به گفته همسر آقای ونه گات، وی در خانه خودش در منهتن نیویورک زمین خورد و در اثر آسیب دیدگی از ! ناحیه مغز درگذشت.
وی که در سال 1922 می!
لادی
به دنیا آمده بود، در طول نیم قرن فعالیتش دهها رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه
نوشت و در دهه های شصت و هفتاد میلادی هواداران بسیاری در جریان های دانشجویی پیدا
کرد.کورت ونه گات (Kurt Vonnegut) در شهر ایندیاناپولیس واقع در ایالت ایندیانا آمریکا
از نسل چهارم مهاجران آلمانی-آمریکایی زاده شد و پیش از آنکه در بحبوحه جنگ جهانی
دوم به ارتش بپیوندد در دانشگاه کورنل شیمی می خواند!
به نقل از:http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2007/04/070412_mv-vonnegut-death.shtml
شیرین عبادی نامزد سامویل جانسن شد!
مرحله مورد بررسی قرار می
گیرند.
کتاب شيرين عبادی نامزد جایزه ساموئل جانسون شد .یکی از نوشته های شیرین عبادی،
حقوقدان ایرانی برنده جایزه صلح نوبل سال
2003، نامزد دریافت جایزه ساموئل جانسون شد.
به گزارش بی بی سی، کتاب خانم عبادی با
عنوان "بیداری ایران: سرگذشتی از انقلاب و امید" از جمله بیست کتابی است که در سال 2007
مورد بررسی هیات داوران قرار گرفته است.از جمله دیگر نامزدهای دریافت این جایز
کتاب "سرود نبیل" نوشته "جو تاتچل" و آثار "راجیو چانداسکاران" و "روی استوارت" حاوی
خاطرات آنان از عراق است."قتل در آمستردام" به قلم "یان بوروما، "آخرین مغول" به قلم
"ویلیام دالریمپل" و "وهم خدا"
خالق "یولیانوس" برنده ی جایزه ی پن بوردزر شد.
آمریکایی برنده اولین دوره جایزه ادبی پن/بوردرز شده است.گور ویدال که در اکتبر 1925
به دنیا آمده، نویسنده جنجالی به شمار می رود و معمولا عقاید و آرای سیاسی وی
بازتاب های گسترده ا! ی می یابد.
از ویدال 81 ساله چندین کتاب به فارسی ترجمه شده و" یولیانوس" به عنوان
نخستین کارش توسط فریدون مجلسی، به فارسی ترجمه و چاپ شده است.طبق بیانیه ای که در
مورد اهدای این جایزه صادر شده، جایزه ادبی پن/بوردرز به نویسنده آمریکایی اهدا می
شود که به درک و فهم شرایط انسانی از طریق راه های توانمند و نو آورانه کمک
کند.
قصه ی ناب دیگری از ب. نجدی
من فقط یک کتاب از ایشون خوندم اونم با نام "یوز پلنگانی که بامن دویده اند" بدون شک جز چند مجموعه ی برتر بعد از انقلاب هست. البته یک کتاب دیگه بیشتر ازش چاپ نشده "دوباره از همان خیابان ها" که اینها هم به همت پروانه محسنی آزاد همسرفدا کارش!بعد از مرگ گرد آوری شده خدایش (اگر وجود دارد)رحمت کناد! خب!حالا بد نیست این یکی رو هم ببینید.
[من در قصههايم سر پرندهای را بريده و پنهان کردهام تا خواننده به تحرک و تشنج تشديد شده تن و بال و پاهايش خيره شود؛ و پيش از آنکه پرنده بميرد، و تحرکش به سکون تبديل شود، شما طپش و تحرک و زنده بودن را در دردناکترين شکل آن میبينيد که ديگر زندگی نيست، مرگ هم نيست، زيرا حرکت تندتر شده اندامش وجود دارد و زندگی آميخته با مرگ. و اين همه لحظهای است پيش از مرگ، که پرنده شديدترين پر و بال زدن سرتاسر زندگيش را، انجام داده است، لحظهای که بيشترين آميختگی را با زندگی و طلب زندگی دارد، آنهم درست در همسايگی مرگ. بخاطر همين است که تمام قصههای من شروع و پايان ندارد.
بيژن نجدی]
"داستان ناتمام"
دکتر نصر روپوش خونآلودش را انداخت توی سطل و با تصوير خيس و قرمزی که به پشت استخوان پيشانيش چسبيده و ماغ پر از گريهای که گوشهايش را پر کرده بود شير آب را باز کرد. چند دقيقه پيش دستهايش را تا مچ برده بود توی گاو و پاهای گوساله مردهای را گرفته و بيرون کشيده با سر شانه و آستين، گرمای چند قطره خون را از چانه و گردنش پاک کرده بود. گوساله پوزه کوچک و باز شدهای داشت و پردهای نازک و خاکستری، سياهی چشمهايش را پوشانده بود. سرايدار درمانگاه روزنامهای روی نعش گوساله انداخته و دکتر سوزن سرنگی پر از توروليوزين را در گوشت کپل گاو فرو برده و خودش را از نگاه حيوان و پلکهايی که با سنگينی میافتاد دور کرده بود. کلمات روزنامه به پوست ليز و سرد گوساله چسبيده و ...«شاهنشاه آريامهر فرمودند: اگر امروز نفت ایران...» دکتر برای چندمين بار دستهايش را شست و به صورتش نزديک کرد. انگشتانش بوی صابون و تمام ناخنهايش بوی زايمان میداد. تا او کراوات سرمه ايش را بگذارد توی کيف و خودش را در پالتوی بلندش فرو ببرد و از حياط درمانگاه بگذرد. مردی که برای بردن گاو آمده بود توانست پشت درختهای انجير تکه ای زمين برای پنهان کردن پرده نازک خاکستری پيدا کند. باران يک قطره اينجا، يک قطره آنجا میباريد و کوههای ديلمان افتاده بود آن طرف برف. دکتر همچون روزهای ديگر، پياده به طرف خانه اش رفت. خيابان تا دبستان تيمسار فرسيو (تيمسار را سال پيش ترور کرده بودند) و از دبستان تا راسته برنج فروشیها. بعد تا حياطهای بدون ديوار سرنوشت سنگفرش شده اش را با خودش میبرد و غروب به لحظه ای رسيده بود که مرده ها با خستگی از اين شانه به آن شانه غلت میزنند. هنوز دکتر کوچه اش را نصف نکرده بود ژاندارم افخمی را با دکمه های باز لباسش ديد که بدون کلاه میدويد. ته کوچه طلعت با يکی از دستها و شانه بيرون از چادرش، لای در بود و جيغ و ويغ پرندگان مهاجر صدای مردابهای دوردست را آورده بود روی خانه های سياهکل میريخت. همين که طلعت کنار رفت دکتر با اولين قدمش به حياط روی دلشوره شيرينی که صورت طلعت را پر کرده بود گفت، چی شد. طلعت گفت: «میگن چند نفر ريخته ن توی پاسگاه، پاسگاه را لخت کردن.» دکتر گفت: «کی؟» «يه ساعت نمیشه، دو نفر را کشته ن و دستهای يک ژاندارم را با کمربند خودش بسته ن به چفت پنجره پاسگاه و ...» حالا دکتر خم شده بود که بند کفشهايش را باز کند. اطرافش پر از بوی وحشی علف باران خورده بود و آن ماغ قرمز از گوشها تا زير پوست صورت دکتر آمده بود. طلعت گفت: «زده ن به جنگل.» دکتر پالتويش را روی شانه يکی از صندلیها انداخت و به آشپزخانه رفت تا از ماهیتابه تکه ای سيب زمينی سرخ کرده را به خاطر لذت آتش زدن يک سيگار بردارد. راديو روی صدای کمانچه روشن بود و طلعت چادرش را تا ميکرد. يک هشت سفيد و گوشتالو از پيراهنش بيرون افتاده بود. گفت: «نمیتونن بگيرنشون، نه.» دکتر روزنامه ای را به ياد آورد که سرايدار روی نعش پهن کرده بود. طلعت گفت که شمسی رفته با چشمهای خودش ديده که خون روی ديوارهای پاسگاه ... دکتر گفت: «شمسی؟» طلعت گفت: «شمسی، ديگه، همسايه مون، زن...» دکتر گفت: «هرگز به زنهايی که پيراهن خواب زرد میپوشن اعتماد نکن.» طلعت گفت: « زرد؟ پيراهن خواب، تو پيراهن خوابش رو کجا ديدی؟» دکتر گفت: «روی طناب رختش در خونه ش هميشه طاق به طاق بازه، ديدی که؟» حالا پاسگاه با لکه های خونی که به ديوار پرت شده بود افتاد پشت يک پيراهن خواب زرد که روی طناب به اندازه تن شمسی آويزان شده بود. دکتر گفت: «خوب، میگفتی!» طلعت از اتاق بيرون رفت تا خودش را از آن همه زرد چسبنده و چندش آور دور کند. غروب بين ديلمان و طلعت آن قدر قرمز شده بود که انگار دستهای پرنده زخمی از آسمان گذشته اند.
برگرفته از
اخبار روز
سه شنبه ١۶ مهر ١٣٨١ – ٨ اكتبر ٢٠٠٢
یک مینی مال نابود کننده از بیژن نجدی
کتابهای عیدانه!(4)"اولریکا" نوشته ی خورخه لوییس بورخس
نه میخوام تعریف کنم نه اینکه بشینم ونقدشو بنویسم صحبت کردن از پیغمبر اعظم نویسنده ها رو باید به نوشته های شاهکار خودش سپرد .
فقط اینو بگم که از ۹تا داستان این مجموعه گویا ۸تاش تا حالا ترجمه نشده بوده! وداستانهاش هم از دو تا کتاب بورخس به نام های" کتاب شنی"و" گزارش برادوی "انتخاب شده است.
و اونایی که خاطره ی کتاب"کتابخانه ی بابل" رو تو ذهن دارن (من یکی که جدن چند ماهی نشئه اش بودم!البته در سال های دور)خوندن این یکی رو به هیچ وجه از دست نمیدن.شاید بعدن داستان آخرشو به نام" دوئلی دیگر" روی وب گذاشتم! که اتفاقن این همون داستانی هست که قبلن مرحوم علایی اون رو ترجمه کردندو جدن هم که اونقدر بینقص هست که مترجم جدید دلش نیومده کنارش بگذاره!
کتابهای عیدانه!(3) "ویکنت دونیم شده" نوشته ی ایتالو کالوینو
حتا اگه کالوینو رو نشناسی یا اصلن ازش خوشت نیاد(مثل من که واقعن حالم از این مجموعه ی" قارچ هادر شهر"ش به هم خورد)ولی فقط کافیه که نوشته ی پشت جلد کتابو یک بار بخونی تا سریع ۱۱۰۰تومان از توجیبت در بیاری وکتاب رو بخری و توحداکثر دو ساعت بخونیش وبه روح متعال کالوینو هم درود بفرستی که بهتر از این نمیشد!
اسم کتاب قبلن بانام ویکنت شقه شده چاپ شده بوده وجزء تریلوژی" نیاکان ما" شامل ۱ـدرخت بارون نشین ۲ـشوالیه ی ناموجود(خداییش اسم گذاری روحال میکنین ) و ۳ـویکنت شقه شده که این یکی صد وبیست صفحه هم بیشتر نداره. ومن یکی فکر میکنم بعد از مسخ این طور کتاب عجیبی رو نخونده باشین!
[کاش میشد هر چیز کاملی را به این شکل به دو نیم کرد.کاش هر کسی میتوانستاز این قالب تنگ وبیهوده اش بیرون بیاید .وقتی کامل بودم همه چیز برایم طبیعی درهم برهم واحمقانه بود .مثل هوا. گمان میکردم همه چیز را می بینم.ولی جز پوسته ی سطحی آن چیزی را نمی دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی که امیدوارم این طور بشود:چون بچه هستی چیزهایی را درک خواهی کرد که فرا تر از هوشمندی مغزهای کامل است.تو نیمی از خودت ودنیا را از دست خواهی داد ولی نبمهی دیگرت هزاران بار ژرف نگر تر وارزشمندتر خواهدشد.تو هم آرزو خواهی کرد همه چیز مثل خودت دونیم ولت وپار باشد چون :زیبایی.خرد وعدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است....]

