تبليغاتX
masais

باهم

حالا:

جنگل رابه نام من تلاوت کنید.

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 16:21 | سه شنبه نوزدهم دی 1385 •

...

کوچه  از دو طرف باز است

 پس ما می توانیم ساعت طلوع رابه هم دروغ بگوییم...

"احمد رضا احمدی"

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 11:59 | چهارشنبه ششم دی 1385 •

un spectacle sur olateau rond

Je donne un coup et il station .la forme et la physinomie d’une femme va l’interieur de ma memoire ;q’encore il ne devien pa vieille femme.et une couleur de restant(milieu sa tete dans un lieu que ses cheveux developpe) a parted ,et n’est pa…et aussi ses reste va

jusq’ua dessous.

Je regarde et puis j’arrache un mouchoir sous sachemis . et je met dans mes dente, je fait pli , jusq’ue  un dessin rond tombe sur son bord au-dessu….etc

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 13:44 | دوشنبه چهارم دی 1385 •

داستان ویران(از:ابوتراب خسروی)

همه چيز را بايد ويران كرد،همه آن لحظات را و تو را كه از قاب پنجره به پرچين آن حياط درندشت نگاه مي كني بايد ويران كرد و«سعيد سپهر» را كه در كنارت نشسته است و اسبي كه به افرا بسته شده و سر به سوي آسمان شيهه مي كشد و كبوتراني كه روي پرچين بال بال مي كنند.بايد آسمان و آن اسب و شيهه ها و كبوترها و بال بالهايشان را ويران كرد.حتي لبخندي را كه من برروي لبهايت نوشتم و برق شادي را كه من در چشمانت نوشته ام بايد ويران كرد،هر چند كه آن لبخند و برق شادي در صورتت غايب بودند. پيكرهايي را كه در برابرتان پيچ و تاب مي خورند بايد ويران كرد،و صداي سازها را. زنها به سعيد سپهر مي گفتند كه تور صورت«توبا»را كنار بزن،تو در گوش سعيد سپهر مي گفتي،به حرفشان گوش نكن،ولي سعيد سپهر تور صورتت را كنار زد و من شكل لبهايت را نوشتم،هر چند كه بر بوسه غبار نشسته و دهان تو پر از خاك مي شود و تو حالا براي آن زنها فاتحه مي خواني و مي داني كه آنها هفت كفن پوسانده اند.بايد آن لب ها را ويران كرد.بايد همه چيز را ويران كرد.بايد همه چيز را ويران كرد،بايد شكل پيكرت را ويران كرد،فارغ از داستاني كه بود،كه تو در شكلي كه نوشته بودمت پير مي شدي،در شكلي ديگر و در داستاني ديگر مي نوشتمت،هر چند كه نياز به ويراني همه چيز نيست،مكانها هميشه شكل معين دارند و تو با هر شكلي كه نوشته شوي،در زير آسماني مثل همين آسمان آبي خواهي بود و خورشيدي مثل همين خورشيد بر سرت مي تابد و رودخانه اي مثل همين رودخانه را خواهي ديد و بر جاده اي مثل همين جاده به سفر خواهي رفت. آن بچه هاي چشم خاكستري از نسل سعيد سپهراند،كلماتي بازيگوشند كه بر صفحات كاغذ مي دوند و سكوتي را كه بايد باشد مي شكنند.به دامنت مي آويزند و زوزه مي كنند. تنها تو عاصي نمي شوي،صدايشان خوانندگان داستان مرا هم كلافه مي كند.چه تقدير شومي برايت نوشته شده بود كه حامل چشمان خاكستري شروري از نسل اجدادي شرور باشي. زنانگي مكتوب تو خصوصيت غريبي دارد كه بايد حامل بذر چشمهاي خاكستري مردي باشي كه به اجبار نويسنده در كنارش نوشته شده اي. داستان تازه اعاده زندگي تو خواهد بود،بگذار كه تجربه كنم كه طرح پيكرت را فرو بريزم و با هيئت جديد بنويسمت. در آن داستان ويران شده،سروان شيباني سوار بر اسب از «تنگ بوالحيات» مي گذشت.به كوهي كبود نگاه كرد كه در پشت آن «كوشك ماه كرد» است و تو در قاب يكي از پنجره ها ايستاده بودي كه كلمه اي از جنس آتش مثل يك پرنده بر سينه اش نشست. سروان مي خواست آن را از روي سينه اش برگيرد كه كلمه اي ديگر بر سينه اش نوشته مي شود. سرش را از روي يال اسب كه از جنس كلماتي افشان و پريشان بود گذاشت تا از اسب بپرسد كه آن كلمات مهلك از كدام سمت آمده و بر سينه اش نشسته اند. اسب سر بر طرف صخرة سنگي روبه رو مي بَرَد و شيهه مي كشد.صخره سنگي دور نبود،نزديك بود و چشمان خاكستري مردي را كه پشت آن كمين كرده بود،خواند. تو ساعت ها در قاب آن پنجره ايستادي.نوكرهاي كوشك كه جنازة سروان را برب روي اسب آوردند و در حوض بزرگ عمارت مي شستند،تو همچنان ايستاده بودي و از قاب پنجره در هواي گرگ و ميش صبح،تن برهنه سروان را مي ديدي كه در آب جيوه اي حوض شناور بود.تو گريه نمي كردي.من ننوشتم كه گريه مي كني.گيسوانت در باد پريشان بود و من نوشتم ننننزكه فكر مي كني كه چه دستها و پاهاي كشيده اي دارد.اين احساس تو نسبت به آن كلمه شناور بود. اگر نوشته نمي شد كه سروان مرده است،در نور چراغهاي خيابان اصلي كوشك مي ديديش كه مي ايد،و بعد در كنار تو در قاب آن لحظه مي نشست و تو لبخند مي زدي و برق شادي در چشمانت مي نشست و براي من فرقي نمي كرد،من آنها را مي نوشتم،حتي بوسه را بر لبهايت مي نوشتم ولي يادت باشد كه هميشه هر بار،دهانت پر از طعم خاك مي شود. چيزهاي ديگري هم هست كه بايد ويران شود،رفتار موهايت وقتي كه«جيران»آنها را شانه مي كشد.به جيران گفتي روزي موهايم را با روبان سرخ دم اسبي بستي.جيران موهايت را شانه كشيد و با يك روبان سياه دم اسبي بست.جيران گفت و تو مي دانستي كه سعيد سپهر قاصد فرستاده كه خواهان كوشك ماكُرد است،تو گفتي فروختم،ديگر چه.و تو مي دانستي و جيران گفت كه سعيد سپهر،كوشك و صاحبش را با هم مي خواهد. و بعد من نوشتم كه شب مي شود و شب شد.جيران لباسهاي سروان را آورد،و گفت مبادا شيون كني.و تو شيون كردي،بايد ان شيون را ويران كرد،رنگ چهل روزة خوني كه بر سينة فرنج نشت كرده بر پوتينهاي غبار گرفته اش چكيده بود.و من نوشتم كه تو مي گويي و تو گفتي آويزش كن به ديوار. و بعد سعيد سپهر با عمع ها و نوكرهايش از دروازة كوشك وارد شدند.صداي لگام اسبهايشان آمد. سعيد سپهر را نوشتم كه از پله‌ها بالا مي‌آيد و در شاه‌نشين نشست. ساعتها منتظرش گذاشتي،و پايين با عمه ها صحبت كردي،عمه ها گفتند لباس سياه را از تنت در بياور ولي تو سوگواري،سوگ را ويران مي كنم. آفتاب از نقاب پنجره ها برچيده مي شد كه با قباي ساتن سياه از پله ها بالا آمدي،سعيد سپهر صداي پايت را شنيد،صداي طنين قلب سعيد سپهر را نوشتم.سپيدي ات را از پشت زلال ململ تيره در چشمان سعيد سپهر نوشتم كه مثل عبور نور سپيده جاري بود.بر لبهايت سرخي تيره اي بود و مردمكهايت بايد سياه مي درخشيد.صداي سايش گالشهاي مخملي ات بر سطح ابريشم فرش سكوت را مي ساييد. سعيد سپهر هميشه آن كت چرمي را پوشيده،هميشه شلوار سياه چسبان و چكمه هاي بلند را دارد. پرسيد:خانم هنوز عزادارند. گفتي:بايد رنگ لباسم اين را بگويد. گفت:ولي شما هنوز… گفت:فرقي نمي كند،فرقي ندارد. سعيد سپهر گفت:شما مرا فراموش كرديد. تو گفتي:گويا قصد خريد كوشك داريد؟ سعيد سپهر گفت:مهريه شماست،در قبالتان مي نويسم. تو خنديدي،مكث كردي،و من نوشتم،كه تو بگويي حتماًبايد قاتل سروان را به كوشك بياوري. سعيد سپهر گفت:ممكن است خلف وعده كني. صورتت شكل تراش سنگ شد.نور چراغ كه بر نيمرخت مي تابيد،شكل سنگ مي شدي،بخصوص كه پلك نمي زدي،طره اي از موهاي رهايت را گرفتي و ضامن خلف وعده كردي. سعيد سپهر قدم مي زد.روبه روي فرنج خوني سروان ايستاد و گفت:اه از دست ژاندارمها،سينة مادرشان را هم به دندان مي گيرند. روبروي تو ايستاد.زانو زد و گفت:الساعه با پاي خودش آمده است. و بعد تو خلف وعده نكردي.من نوشتم كه توبا خلف وعده نمي كند و كوشك پر شد از صداي ساز.مطربها نخوابيدند.من صداي تام تام دهلها و جيغ سر ناهار را نوشتم تا خواب را از چشمها برماند. و تو به او خو كردي.اين آسان نبود،آسان نيست كه من بنويسم كه تو به او خو كرده اي.تو به او خو كردي بي آنكه من بنويسم.اين حتماً از خصوصيات زنازنكي توست كه مي تواني به آساني با هر مردي خو كني.و من مرگ سعيد سپهر را نوشتم،براي نوشتن واقعه مرگ سعيد سپهر نياز به شرح توضيحات نيست.نويسنده مي تواند مردي مثل سعيد سپهر را در مهلكة جملات خود بنويسد و تراژيك تر از اين واقعه چه واقعه اي مي تواند باشد كه تو بي آنكه بخواهي با دستهاي خود او را مسموم كني.شايد اگر نوشتن واقعه آن مرگ به فرجام مي رسيد،تو كشف مي كردي كه زني مثل تو عاشق ديگري دارد كه در بيرون داستان ايستاده تا در فرصتي كه ديگر هيچ كس نيست و تو تنها در شاه نشيني نشسته اي و از پنجره به شكوفه هاي گيلاس و آلبالوي باغ نگاه مي كني از يكي از معبرهاي داستان وارد شود و بگويد كه او مردي واقعي‌ست كه تو را دوست دارد. براي اين چيزها بود كه مرگ سعيد سپهر به دقت نوشته شد.سبويي مينا لبالب از شهدابه اي مسموم نوشته شد تا تو جامي را پر كني،هراسان شدي و به كلماتي كه تو را فرا مي گرفت،خيره ماندي. جملات همه چيز را به دنبال مي كشد،توقف صف بلند كلمات ممكن نبود،و تو خود كلمه اي بودي در بين گرداب كلماتي كه سعيد سپهر را فرو مي كشيد.صداي ريزش شهدابه كلمه كلمه نوشته شد كه از گلوگاه سبو مي ريخت و جام را پر مي كرد،تو به كلمات مهتابي صورت سعيد سپهر خيره شدي و من كلمات صورت تو را خواندم كه آرزو مي كردي فرجام مرگ بر صورت او نوشته نشود.اگر بر تن سعيد سپهر فرجام مرگ نوشته مي شد تو در ميان دوران كلمات هول آور آن جمله محبوس مي ماندي. و اين اصلاً منطقي نيست،منطقي نبود،و كلمه كلمه سكرات مرگ از تن سعيد سپهر پاك شد و مستي شفافي بر تنش نوشته شد و درخشش اشك‌ها و حباب‌هاي چلچراغ‌ها به نگاهش درآمد. بايد تن تو ويران شود، تا از حرف‌هاي وجودت، جسميتي بي‌بديل نوشته شود، براي همين است كه صفحات آن فصل بي‌معناست. براي همين است كه بايد همه چيز را از نو نوشت. تو را با همان حرف‌ها به شكلي ديگر مي‌نويسم و نامگذاري مي‌كنم. تو در كوشك ماه كُرد نشسته‌اي. صداي مردي را كه به دنبالت مي‌آيد نمي‌شنوي، صداي زني است. به دنبال صدا از پنجره‌هاي كوشك سر مي‌كشي و آذر سپهر را مي‌بيني كه بر اسبي نشسته، مي‌گويد: از كوشك بيا پايين و بگو كه كجا برويم. و تو با دست سمت رودخانه كُر را نشان مي دهي.حضور شما در ساحل كُر با هيئتهاي جديد آغاز داستان جديد ماست.بر ساحل«كٌر»گلهاي گاوزبان و ختمي نوشته شده كه در باد مي چرخند،آذر سپهر زن تازه نوشته شده تفنگي دارد كه به سمت فوجي تيهو كه بر آسمان نوشته شده،نشانه مي رود.تيهوها شباهت به تيهوهايي دارند كه در آسمان داستان ويران نيز نوشته شده،آسمان هم همان شباهت را دارد،تنها كمي بوم سبز دارد.تيهوها خردلي نوشته شده اند،دوتا،سه تا،چهارتا،با نوشتن شليك گلوله ها مثل سنگ پايين مي افتند. چه شباهتي در رفتار آذر سپهر و سلف ويران شده اش سعيد سپهر است،اين شباهتها ناگزيرند.يادآوري مي شود كه آذر سپهر با حرفهاي تن ويران شده سعيد سپهر نوشته شده.هيزمهاي خشك جلو پايت شعله ور مي شوند،در ساحل«كُر»آذر سپهر كلمه عرياني مي شود،كلمه اي زيباست.زيبا وصف مي شود،همرنگ سپيدار است،باد از هرم آتش دور مي شود،به ريشه شعله ها نگاه مي كني كه سبز و آبي نوشته شده،آذر سپهر از آب بيرون مي آيد.چشمانت پر مي شودازسپيدي كلماتي كه او را مي نويسند.تيهوهابر شاخه هاي انجيرهاي كبود كشيده مي شوندوبا باد وقتي حتي كه كلمه است مي وزد و بوي صمغ سوخته وانجير وچربي تيهو را مي برد. آذر سپهرهمچنان كه سعيد سپهر در داستان ويران شده مي گويد،مي گويند:تو حتماً بايد به سفر بروي و تو همچنان كه در آن داستان فراموش شده،مي گويي،ميگويي:تو كه مي داني بايد بروم.درس چند سال طول مي كشد. و آن تقويم داستان مي گذرد و تو همچنان كه توبا سپهر در آن داستان ويران به خانه بازگشت،به خانه باز مي گردي. مي بيني كه با حرفهاي وجود ويران شده آن زن عاصي،جسم مردانه‌ات نوشته شده،بنابراين همچنان كه سالهاي مديد آن داستان ويران شده،فراموش شده،كلمات تن شما نيز بايد خاطره اي از آن حيات ويران شده نداشته باشند.حروف اجسام همانهايي هستند كه بوده اند و تنها كلام جنسيت تو جابجا شده و مكانهاي خلوت ويران شده… و فوج كلمات تن كودكان چشم خاكستري كه بر صفحات كاغذ سفيد به دنيا آوردي،قد كشيدند و در ويرانة آن داستان سرگردانند،شكل تن كلمات آنها بر صفحات كاغذ پاك مي شوند و ذرات اجساد تن آنها در هوا منتشر مي شود. اين از عادت كتابها هستند كه در چمدان جاي مي گيرند و فراموش نمي كنند كه حالا كه مي خواهي به سفر بروي،دستهاي تو را صدا كنند،كه در دستهايت غايب نباشند.آنها حتي مي دانند كه در زمستانها وقتي بخاري مي سوزد،بايد در برابر تو باز باشند،هر چند كه در هر صورت،حتي اگر بسته باشند،حتي اگر باز باشند و خوانده نشوند،حتي اگر حرف حرف آنها خوانده شود،زمستان سپري خواهي شد. اگر تو همچنان توبا نوشته مي شدي،همسفرانت در كنار تو جملات آشنايي بودند،ولي حالا تو مردي نوشته شده اي و در بين همسفرانت آن شكل آشنا نيستي،هر چند كه بارها به اين جاده آمده اي و به سفر رفته اي براي همين است كه همه چيز از نو نوشته شده اتوبوسي كه در اين جمله تو را به سفر مي برد،مستهلك است،قطعاتش ساييده شده اند،شايد چون كه بارها ويران و دوباره نوشته شده اند.رنگهاي سرخ و ليمويي اش حتي در نحو آواها طيفهاي رنگ را به چشمها باز مي تابانند. راننده هم مرد جواني است كه بارها در اين سفر زاده شده،شايد اگر تو توبا بودي،در جملة آن سفر كامة آشنايي بودي.ولي ديگر در جملة آن سفر مسافر غريبي هستي كه به جاي توبا نوشته شدي در صداي مردي كه در كنار تو به سفر مي رود،زنگي از پيري دويده،مي گويد من هميشه مسافر اين سفرم،راست مي گويد،هميشه كلمه كوچكي در جمله طولاني آن سفر بوده است. آن مرد براي اين در اين جمله است كه در كنار تو يا توبا بنشيند.مي گويد:استخوانهام فرسوده شده،راست مي گويد:تنش از جنس حروف مستهلكي است و شايد به همين دليل ديگر پير نوشته مي شود،صف كلمات صورت مسافران را مي خواني،تنها دو كلمه به هيئت سربازاني خسته به خواب رفته اند و كلمه اي كه كودك است از كلمه اي به هيئت سينة زني شير مي خورد. مرد مسافر به دهانت نگاه مي كند،در جمله اي صدايش هست كه مي گويد:چه دندانهايي،چه شباهتي،كلمات دندانهاي تومثل صدف مي درخشند،و اين همان كلمات مرواريدهاي دهان توباست كه مابين لبهاي تو نوشته شده. جملة بلند رنگهاي گريزندة سنگها و درختان شانة جاده را مي خواني كه از پشت شيشه،جمله اي ناخواناست كه تا بي نهايت كش مي آيند. تو مي پرسي،ما كجا هستيم؟ پيرمرد چيزي مي گويد:دو ثلث جملة بلند سفر نوشته شده است.دو فرسخ ديگر اتوبوس در ميان جمله خواهد ايستاد.جايي كه مي ايستد،زني كه جاي تو نوشته شده بود،مي دانست،بهتر است همانجا بايستد،جاي مناسبي است،هميشه او تا آخر جملة بلند جاده مي رفت و به مقصد مي رسيد و مسافران نمي رسيدند. مقصد هميشه به شكل مكان نوشته نمي شود،گاهي به شكل وقت معين نوشته مي شود. كلمه اي سياه به هيئت دودي از اتوبوس زبانه مي كشد.راننده پياده مي شود،به آسمان نگاه مي كند،آسمان بارها نوشته شده و ويران شده و دوباره نوشته شده.حتي آن كوههاي نيلي.با يك جاده مي توان هزاران سفر كرد،نياز به نوشتن جاده ديگري نيست،ولي وقتي كه همه چيز ويران مي شود،جاده را هم بايد ويران كرد و دوباره نوشت و جاده ها هميشه به يك شكل نوشته مي شوند. از آنجا تا مقصد تو پياده،ده بيست روز فاصله است.تو وحشت مي كني،جمله اي هست،هميشه بوده با صداي تو هم مي آيد.براي پاسخ،همان جمله كافيست،در جواب تو هم نوشته مي شود،در اين صحراي سوزان بايد كه توبا به مقصد مي رسيد،بنابراين تو هم وارث آن مقصد هستي. هر چند كه خورشيد هم آن دايره سوزان نيست البته در جاي هميشگي اش بر صفحة آسمان نوشته شده و به عادت هميشه صفت سوزان دارد.دستهاي توبا خسته بودند،آن چمدان به دستهايش آويخته بود،همچنان كه دستهاي تو خسته هستند،جيپي از انتهاي جمله مي آيد،و درست جلوي پاي تو مي ايستد همچنان كه جلوي پاي تو ايستاد و سروان شيباني كه راننده اش بود پرسيد،درجاده مانده ايد؟ و توبا گفت:شما كجا تشريف مي بريد آقا؟ سروان گفت:امشب بايد به شيراز برسم. و شيراز در انتهاي آن جملة طولاني بود. اين بار هم وقتي سروان از جيپ پياده مي شود به طرف مكان معهود مي رسد كه كلمة تن تو به آنجا رسيده.سروان لباسي نظامي پوشيده،جاي سه زخم روي سينة فرنج نوشته شده و خون تا لبه فرنج نشت كرده و اين از غفلت نويسنده نيست كه بقاياي جمله اي را باقي گذارده،سماجت شيطاني كلمات است.بايد كلمات زخم را از روي سينة سروان پاك كرد،حتي زير تابش اين آفتاب كه سوزان نوشته شده بايد زخمها و نشت خون را در هيئت آن جملة سمج حذف كرد. البته سروان انتظار دارد كه زني زيبا را در هيئت كلمه اي معهود ببيند.ولي تو با شباهت او به جايش ايستاده اي. با حسرت مي گويد:شما در جاده مانده ايد؟ مي گويي:كجا تشريف مي بريد؟ مي گويد:بايد امشب به شيراز برسم. اين جملات عين جملات سلف خود هستند. در حافظه مي ماند و شايد به غير از اين شكل نبايد باشند.توبا به ساعتش نگاه مي كرد،ساعت سه بعدازظهر بود.سروان با شيطنت مي پرسيد:عجله داريد؟ اين شيطنت،صفت مرداني است كه كلمات حضور زني زيبا را با اشتياق مي خوانند. توبا گفته بود:نامزدم منتظر است.سروان نمي داند چرا دلخور است،حتماً براي اينكه در انتظار ديدار توبا بود كه مي بايستي در آن صحراي سوزان ايستاده باشد و حالا مردي با شباهت او ايستاده است.شايد براي سروان غم انگيز باشد،ولي براي نويسنده مضحك است،قبول كنيد كه نتيجه مقدرات جملات است. سروان به توبا سپهر گفته بود كه سعيد سپهر را مي شناسد و شنيده است كه شكارچي خوبيست و گويا نرد هم خوب بازي مي كند و چقدر دلش مي خواهد كه با او بازي كند.حلقة دست توبا را كه بر انگشتش مي بيند،مي گويد:چقدر خوب خواهد بود كه در عروسي شما شركت كنم.توبا چيزي نمي گويد:سرخي شرم بر گونه هايش نوشته مي شود و سروان از آينه سرخي گونه هايش را مي خواند. توبا سپهر گفته بود:به مقصد كه برسيم با پسر عمويم آشنا مي شويد. اين بار سروان مي گويد:شنيده است سعيد سپهر شكارچي خوبيست و گويا نرد هم خوب بازي مي كند. تو مي گويي مردي به نام سعيد سپهر را نمي شناسي ولي دختر عمويت آذر سپهر در شكار شهرت دارد و نرد هم خوب بازي مي كند. سروان مي خندد و مي گويد:چه خوب. در شبي از شبهاي آن داستان ويران شده ويران توبا از سروان شيباني براي شام دعوت مي كند و او را با نامزدش سعيد سپهر آشنا مي كند،سروان براي آنها ويلون مي زند.جمله اي بلند با انگشتان بلند و كشيده سروان آغاز مي شود كه آرشه را در طول جمله با مهارت بر روي سيمهاي ويلون مي لغزاند.و صداي سحرانگيزي از واژه واژة كلمات جمله بر مي خيزد. توبا بارها آن جملة بلند را مي خواند،صداي مواج كلمات جمله او را در خود شناور مي كند،و انگشتان بلند سروان را در متن جمله مي خواند. سعيد سپهر مي پرسد:سروان شما ويلون را كجا ياد گرفته ايد. و سروان مي گويد:در مدرسة جنگ«سن سير.» سروان مبادي آداب است،نوشته شده است كه علايق هنري دارد.همچنان كه مي خوانيد،ويلون خوب مي نوازد.و تو چقدر با او متفاوتي.آن چمدان كتاب ها هميشه به دستهايت آويخته اند.حتي حالا كه به زادگاهت بازگشته اي.روزهاي كوشك ماه كرد در تابستان بلند است.براي اين روزهاي تابستان بلند قيد شده است كه تو در همه طول روز در اتاقت مي نشيني و كتاب مي خواني. و زني مثا آذر بسيار بدوي نوشته شده. فرقي نمي كند كه با چه كسي به شكار برود،تو يا سروان،تو كه هميشه در حال كتاب خواندن وصف مي شوي،تو چه شباهتي با آن زن ويران شده داري،دستها و اسباب صورتت شبيه ترين جملاتي است كه مي توانند در يك داستان باشند. و سروان شيباني وحشت غريبي از چشمان خاكستري آذر دارد.شايد به اين علت كه چشمهاي آذر كهن ترين كلمة جسم آذر است كه سروان آن را در غروب آن روز در تنگ بوالحيات خوانده بود. حتماً كلمه يا جملة زوال ناپذيري از بقاياي آن داستان ويران شده در سطور اين داستان باقي مانده و رذيلانه كلمات و اشياء را بر مي انگيزانند.ولي جاذبه كلمات زنازنكي كلمات جسم اذر تمهيدي است كه نويسندة آن وحشت را در پشت آن پنهان مي كند. و روزي از روزها سروان دوباره به كوشك ماه كرد مي آيد،جملات زيادي او را به كوشك رسانده.ولي اين بار مي گويد كه داشته است از سيوند باز مي گشته كه به آنجا رسيده. به نوكرها مي گويي كه زير آن آلاچيق ميزي بگذارند و غروبي زيبا توصيف مي شود كه آذر سوار بر اسبي سفيد نوشته مي شود كه از جملة خيابان وسط كوشك مي گذرد.اسب بر پست و بلند كلمات يورتمه مي رود،سروان مي گويد:چه مهارتي،يورتمة زيباي اسب نتيجة مهارت سر انگشتان سوار است. آن روز اولين روزي نيست كه سروان آذر را مي بيند. تو به سروان مي گويي آذر است. سروان از لابلاي كلمات بوته هاي گل سرخ قوس و قعر كلمات تن سوار را بر اسب مي خواند. چنان كه نوشته شد،آذر كلمه اي است بدوي با همان شلوار شكار در ميان كلمات آن غروب زيبا ظهور مي كند. شايد بهتر بود كه آن چشمهاي خاكستري كهن،زير آن ابروان گسترده نوشته نمي شد،نوشتن چشماني ديگر كار آساني بود، و نويسنده در انتخاب رنگ هيچ عمدي نداشت،همين كه چشمها نوشته شدند رنگ گرفتند.شايد آن چشمهاي كهن تناسب غريبي با حرفهاي تن آذر دارد.شايد اگر چشمان ديگري نوشته مي شد،مي بايستي خطوط زنازنگي بي بديل كه جسم او را مي نويسد،دگرگون شود. سروان رنگ خاكستري چشمان آذر را كه مي خواند،مي گويد عجيب است،آن چشمها،بوي تند عطر سروان،جمله اي بلند است و آذر در سرتاسر شب آن جمله را هجي مي كند.سروان كه ويلون مي زند،صداي ساز از متن جملة بلند انگشتان بلند سروان و سيمها بر مي خيزند.به چشمان سروان خيره مي شود و آن وحشت را مي خواند،آذر لبخند كه مي زند،كلمات حس وحشت،در حرف حرف لبخند او محو مي شود. بعد صفحات نرد باز مي شود و جملات مناظرة سر در گم تاسها تا پاسي از شب نوشته مي شود.همة اين جملات تمهيداتيداستاني اند تا تو به مهلكة آن جملات برسي،بعد از ويراني،از كلمات تن تو چه چيزي باقي خواهد ماند جز حرفهايي بسيط كه اجزاء تن تو بوده اند هر چند كه تو در بين آن كلمات بسيط ديگر نيستي،گم شده اي. تو همچنان كه ترجيح مي دهي كه در اتاقت بشيني و كتاب بخواني در اتاقت بنشين و از پنجره به باغ نگاه كن. و به شكوفه هاي سيب و گيلاس نگاه كن.كتاب بخوان و شعري بنويس ولي براي آذر نخوان.آذر زني نيست كه شعر بخواند،وقتي كه تو آن شعر را خواندي،آذر خنديد و گفت:چهار ساعت در پناه سنگي كبود نشسته و آهو بچه اي را با سه زخم بر شانه گذارده،و از دامنه كوه پايين آمده،از شانه هاي زنانة آذر بعيد است كه آهويي هر چند كوچك را حمل كند.ولي فراموش نكن شانه هاي نيرومند او از جنس شانه هاي ويران شدة سعيد سپهر است كه آن زنانگي چون آستري بر او نوشته شده است. چقدر انتظار تا غروب تا دوباره آن جملات سردر گم آن جشن را بخواني.تا آن جمله بلند سروان و آرشه و صداي ساز را بخواني.تو مثل هميشه در نوشيدن افراط مي كني،دهانت تلخ مي شود و به اتاقت مي روي. «سيروس»نازك نارنجي است،آذر مي گويد،و سروان مي گويد:عجيب است،اينها را بايد به تو گفت،تا براي ويران شدن آماده شوي. آذر مي خندد و مي گويد:امان از دست عمه ها و مي خندد،من مي نويسم كه زيبا مي خندد و او در جمله اي بلند مي خندد و زيبا مي خندد،آن قدر كه آن جملة بلند و مبهم خسته كننده نيست،زيبا مي خندد و در قطع هر واژ خنده اش،نفس تندش را مي نويسم،نالشي را در گلوگاهش مي نويسم كه بيرون مي آيد و چشمان سروان را خيره به او مي نويسم. من مي نويسم كه آذر مي گويد:سيروس عاشق من است ولي من نيستم.و براي اين مي نويسم كه همه چيز براي ويراني مهيا باشد.آذر سكوت مي كند،با آن چشمان خاكستري به سروان خيره مي شود،در جمله اي سروان نوشته مي شود كه انگشتان آذر را كه صفت سفيد و مواج دارد،بر ماهوت سرخ ميز باز نوشته شده،مي گيرد و رها نمي كند. بعد شبي از شبها تو را مي نويسم كه در انتظار سرواني،چه شباهتي مابين انتظار توبا و توست.هر دو از جنس يك انتظارند. آن كلمات شرورند،گاهي به چشمانت مي آيند و مي خوانيشان.به ساعت ديواري نگاه مي كني.ساعت چيزي به هشت مانده،همان بادي كه در اين لحظات مي ورزد و جملات بلند،پرده ها و چلچراغها را تكان مي دهد. صداي هياهوي چوپانهايي را مي شنويد كه گله هاي بي انتهايشان را از صحرا باز مي گردانند و به صفحات داستان ما وارد مي شوند و جملات را مخدوش مي كنند،آنها مثل همه برها بي آزار هستند،فقط صداي زنگوله هايشان گوشها را آذار مي دهد،گوشهايت را بگير و جملات را دنبال كن. شايد روح آن جملات ويران شده باشندكه در گوش تو زمزمه مي كنند كه تنها،جسد سروان باز مي گردد،تو به كوه كبود كه ديگر كبود نيست و به سياهي ميزند نگاه مي كني.قرص صورتت مهتابي است،خطهايي كه به وقت مصائب صورت را شيار مي كنند تا چيزي از سوگ بگويند،آرام و بي صدا مي آيند و بر سطرهاي تهي مي نشينند. دو خط مواج بر پيشاني، چارخط مورب بر كنارة لبها و خطهاي سيال بي شمار كه پيدا و ناپيدا مي شوند. به حوضي كه گرد نوشته شده نگاه مي كني،شبكه اي از خطوط ريز جيوه اي در زير تابش نور چراغها نوشته شده،طرح مبهم جسدي بلند از بقاياي جمله اي را مي خواني،اين جمله از جمله هاي شروري است كه بايد حذف شود،به سرعت همراه با بازي زنجيرهاي جيوه اي از متن آب شسته مي شود،ديگر اثري از آن جمله كه آن جسد سفيد را با خود حمل مي كند نيست،به آب خيره مي شوي،كلمه اي سمج لبهاي نيم گشوده اي را كه در آب غوطه ور است مي نويسد،دهاني كه رذيلانه باقي مانده.دهان از متن شفاف جمله هاي آب پاك مي شود. صداي لگام اسب را مي شنوي كه از پردة تاريك شب مي آيد.اسب همرنگ سايه روشن نوشته شده كه گاهي خوانده مي شود و گاه ناخواناست.ساعت دور نيست،فاصله اسبي كه مي آيد و صدايي كه به گوش مي رسد،دور نيست،چند سطر بيشتر نيست،بخصوص كه صداي لگام اسب انعكاس سنگفرش خيابان را مي نويسد. بر پشت اسب سروان است،با سه زخم بر سينة فرنجش،اين زخمها چه كلمات شرور و سمجي هستند! از چشم پنهان مي مانند،كلمات زخم مثل زنبوري سرخ از سينه سروان پرواز مي كنند. صداي پاهاي سروان كه از اسب پياده مي شود و از سنگفرش كنار حوض مي گذرد،به گوش تو مي رسد،خوشحال مي شوي،آن جملات به تو دروغ گفتند،سروان بازگشت،من مي نويسم كه سروان بازگشت. و اين خطهاي شاديست كه حتي در وقت مرگ بر سينة تو باقي مي ماند.سه گلوله براي نوشتن سه زخم،از تاريكي شاه نشيني شليك مي شود، تو از قاب پنجره به حوض پرتاب مي شود،كلمات جسد كوچك تو در متن نقره اي حوض پراكنده مي شود.مهم نيست كه چه كسي به تو شليك مي كند.تفنگ در دستهاي شكارچي داستان ماست،و شكارچي آن مرد ويران شده باشد يا آذر تمهيدي داستاني است تا جسد تو از ميان كلمات داستان به در آيد تا با حرفهاي وجودت دوباره زني به نام توبا نوشته شود تا تو،توبا دور از شرارت جملات در برابر نويسنده بنشيني و نويسنده نه با صدايي از جنس كلمات كه با صدايي از جنس صدا كه هوا را مرتعش مي كند،به تو بگويد:به برزخ داستانها نرو و در كنارم بمان،با تو من ديگر هيچ زن ديگري را نخواهم نوشت.براي همين است كه حرفهاي تن تو را در آب و هوا جستجو مي كنم.

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 13:22 | دوشنبه چهارم دی 1385 •

RSS