یلدای دوباره
یلدای دوباره
ومن که انگار حافظ نشین خانه بودم :بیشتر. و روایت سفری مرا از شور انداخت که خواستم بنویسم : همانطور که داستایوفسکی انها را بریده بریده و وقتی که هنوز نمرده بود گفت:
(انچه را که بیهوده تشخیص میدهی متوقف کن ...تمام..تمام..من می روم که غرق شوم ...)وحال شاید اینها همه فشرده واره های جملاتی بود که قبل بر سر زبان می اورد حالا از شوق یا درد:
ضربه های سختی در زندگی بر انسان وارد میشود که هر گونه جواب ومقاومتی در برابر انها موهن و مسخره جلوه میکند...
و این که برای من گذشته است خوب یا بد وخیلی پیشتر!حالا که سالانه ی همه چیز میگذرد و پارینه ای
که به غلط گذاشتم پیش برود وباز شد ارامش وراحتی عمیقی که همیشه واز پیش داشتم و باز نخواهم که دیگر از دستش بنهم حالا اگر که اسمان به زمین هم که بیاید .فرشته هم که بشود :نه اینطور و باز لکاته و سگ وارگونگی ماده هایی که بخواهند "نر" گرد خودشان جمع کنند!...
کار هر روزه ی سگی که فقط یک هسته ی خرما دارد!!
انرا میخورد وبعد دفع میکند...
le travail journalier de chien q'il ai un noyau de datte, sulment !!
il le mange ,et (puis) rejeter...

