تبليغاتX
masais

حضور مضاعف.یا: "زن ها ناشنیده می مانند"

از آن دست نوشته هاست که ما همه جا از خودمان در "یک لحظه کشف"،در یک آن ِ نوشتاری می نویسیمش. اما هیچ وقت آن قدر بزرگ نمی شوند که در قالب ریخته شوند و خود،مثل حرامزاده ای پا می گیرند و در متن های دیگر می دوند بدون اینکه رد حتا مشخصی از خود به جا بگذارد. یا اینکه شکلی مستقل و سترون را می یابند و با تمام  پتانسیلی که برای عرض اندام هنری دارند بدون اینکه نامی برای خویش بیابند و بتوانند هویتی را تصرف کنند فراموش می شوند.

کتاب "حیات مجسم" که این روزها مشغولم کرده است جمع آوری و تراش خورده ی همین نوشته های فراموش شده است.

خود "مارگریت دوراس" این طور می گوید:

کتاب حاضر آغاز و پایان یا مثلن وسط ندارد، البته در شمار کتاب های "فاقد علت وجودی" نمی دانمش، یادداشت های روزانه هم نیست،از روزنامه نگاری و از پرداختن به رویدادهای روز به دور است. اسمش را می گذاریم کتابی برای خواندن، کتابی که فاصله اش با رمان آشکار است ولی سیاق رمان در آن حفظ شده است.

 

1

خیال پیش از هر چیز در دنیای بین زن و مرد  پر و بال می گیرد،نیز در چنان دنیایی از هم جدا می مانند،موجبش هم سردمزاجی بیش از حد از جانب زن است،یعنی همان چیزی که مردِ دلبسته ی زن را از پا در می آورد. زن اغلب از این عارضه غافل است،نمی داند که این عارضه او را از دلبستگی و میل محروم می کند.زن از معنای میل غافل است،آن قدر که تصورش را هم نمی شود کرد؛نمی داند که میل به چه نحو حادث و حاضر می شود،گمان می کند که کاری چیزی هست که باید انجام دهد تا مثل بعضی ها بتواند به درک میل برسد.در این خصوص چیزی جز این نمی توان گفت:خیال درست همان جایی که گمان می کنیم غایب است حضور مضاعف دارد،و این جا همان سرد مزاجی است.سرد مزاجی در واقع مبتنی است بر تصور میل از جانب زنی که نسبت به مرد دلبسته هیچ تمایلی ندارد.سرد مزاجی به عبارتی بی میلی زن است نسبت به مردی که هنوز بیرون از زندگی زن است،زن هنوز از او درکی ندارد. زن حتی پیش از آن که تعلقی به این ناشناخته پیدا کند،به او وفادار است.سرد مزاجی یعنی بی میلی،بی میلی از جانب کسی،ولی نه از جانب این مرد.درکی که سرانجام از سرد مزاجی حاصل می شود غیر قابل پیش بینی است و نامحدود،هیچ مردی نمی تواند کاملن به چنین درکی نائل شود.

 

2

حتا در قلمروی خواص گرایی مذهبی هم گشودن در به روی غریبه جزو احکام است،گیرم که این غریبه دیگری را به زحمت اندازد.حصار اصول و قاعده را باید گشود،و گشوده گذاشت تا چیزی در آن تداخل کند و آن بازی ِ از سر عادت شکل گرفته درباره ی آزادی به هم بخورد . برای عدول از آیین، و سرپیچی از منع،راه را باید گشود تا از این طریق آن غریبه و ناشناخته ی مستور در امور آشکار شود.

 

3

مرد اصولن در روابط زناشویی و در گرایش به جنس مخالف رفتار خشنی دارد.علتش هم این است که مرد در روابط زناشویی راحت نیست ،مجبور است آدمی غیر خود باشد،برای همین هم معذب است.در این روابط ، منتظر فرصت می ماند، فرصتی که در واقع شخصی است، البته خودش واقف نیست. کماکان در همین چارچوب ِ گرایش به جنس مخالف، مردهایی که منتظر فرصت هستند شمارشان به میلیون می رسد،در تمام کشورها هم هستند،معمولن تنها به سر می برند و خلوتی برای خود دارند، زبان مشترکی هم با همسر خود ندارند، در مکان های مختلف و در مجالس و در سواحل  و در کوچه و خیابان کماکان در همان مسیر غفلت سیر می کنند. این طور مردها وقتی نقش خود را، در چارچوب گرایش به جنس مخالف رها می کنند خویشتنداری را کنار می گذارند.

 

4

زن ها خیلی چیزها را تحریف می کنند. با هم که حرف می زنند حرف هاشان فقط در باب زندگی است. حیات مجسم. انگار از قدم نهادن به عالم معنوی منع شده اند. نادرند افرادی که به این قضیه واقف باشند، خیلی ها هنوز واقف نیستند. قرن های متمادی است که زن ها هر آنچه درباره ی خودشان می دانند از طریق مردها کسب کرده اند، مردها به زن ها تلقین کرده اند که زیر دست باشند.در چنین وضعیتی از انفعال و سرکوب، کلام زنان لگام گسیخته است،و کلی،و به همین علت هم در عینیت ِ زندگی باقی می ماند.کلام زنان،کلامی با قدمتی طولانی.زن طی قرن ها،حتا پیش از حضور در نخستین مکتوب مختص زن،محمل ملالی بوده است محتوم.مرد اما چنین نبوده است.شباب و طراوت از آنِ ِ زن است، بی آن که خود بداند.

 

5

خویشاوندی چیزی است مشترک بین مردها و زن ها؛و خویشاوندی به معنای همانندی است. چه مرد باشیم و چه زن مکاشفه که بکنیم همانندیم.

 

6

شما هم در شمار مردها که باشید،بهترین یاورتان در زندگی،کسی که همدلتان باشد و حتا پوست و تبار و جنسیتش مطلوبتان باشد، باز کسی جز مرد نخواهد بود؛در محضر زن ها هم همین خلق و سلوک را دارید. در وجود شما مرد دیگری هم هست،مرد ثانوی، وشما در هیئت این مرد ثانوی با همسرتان زندگی می کنید،می آمیزید، روابط عادی و به اصطلاح مفید دارید،توی خانه،آشپزخانه،روابط حیاتی،زیستی،عاشقانه،شورانگیز،خلاق حتا: بچه پس انداختن،سر و سامان دادن به زندگی و غیره. ولی سوای آن مرد ثانوی مرد دیگری هم در خود دارید که مرد اصلی است، و این مرد روابط مشخصی با کسی ندارد جز با هم جنسان، جز با مردها.شما مردها با زن های خودتان هم که هم صحبت می شوید "کلی شنوی" می کنید، کلی گوش می کنید،به جزئیات توجه نمی کنید، عبارت زن ها را به مثابه ی ورد تلقی می کنید.زن ها ناشنیده می مانند،حرف و حدیثشان ناشنیده می ماند.

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 2:20 | جمعه بیست و پنجم دی 1388 •

عبور

اعلام حضور می کند خاطره ات

هر لحظه عبور می کند خاطره ات

یک عالمه راز،از تو می گوید و ، من:

سنگی که صبور می کند خاطره ات.

.

خاطره ی کی!؟این شعر را برای چه گفته بودم؟برای چه روزهایی؟یلدا؟یلدای مسخره؟حتا اگر چهارسالگی وبگاه ام باشد و تازه یکی دو روز گذشته باشد که از پا کوبیدن آسودوار شده باشم.؟

چه باید بنویسم.؟این دوسال را که منتظر بودم تمام شود و مثل یک آدم بنشینم و بنویسم.و مثلن در همین طور شب هایی.فکر می کردم باید پر در بیاورم.

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 23:4 | دوشنبه سی ام آذر 1388 •

من یک شاعر بدم.!

 

تکه برداری های نام مند شده ای از:

 نمایشنامه ی ["ژاک و اربابش" : واریاسیونی از رمان دیدرو ]: نوشته ی میلان کوندرا

احساسات:

بشر نمی تواند بدون احساسات زندگی کند ، اما همان لحظه ای که احساسات ، در ذات خود به ارزش ، به معیار حقیقت ، به توجیهی برای انواع و اقسام رفتارها تبدیل می شود ، هولناک می شود . اصیل ترین احساسات ملی آمادگی توجیه کردن بزرگترین وحشت ها را دارد ، و انسان ، در حالی که سینه اش از شوری غنایی بر آماسیده به نام مقدس عشق مرتکب فجایع می شود.

کمدی:

کمدی؟مثال کامل وحشتی است که نقد ادبی را در رویارویی ناخواسته ی آن با چیزی که به ظاهر جدی به نظر نمی آید ، فرا می گیرد.بگذارید قاطعانه اعلام کنم : هیچ رمانی که شایسته ی این عنوان باشد دنیا را جدی نمی گیرد . به علاوه اصلن "جدی گرفتن"

چه معنایی دارد؟ مسلمن به ان معناست : باور کردن آن چه دنیا می خواهد باور کنیم . رمان از دن کیشوت تا اولیس با آن چه دنیا می خواهد باور کند مبارزه کرده است.

اقتباس:

[این را بعدن با توضیح می آورم .]

شاعران:

بگذارید هشداری به شما بدهم . نه خدایان ، نه انسان ها و نه تیرهای راهنما شاعران میانه حال را نمی بخشند!

شاعر گفت:فهمیدم ، ارباب ، اما دست خودم نیست.این نوعی جبر است و من اجبار و بی اختیاری فوق العاده ای به سرودن شعر بد دارم.

اربابمان داد زد : یک بار دیگر درباره ی عواقب آن به شما هشدار می دهم!

اما شاعر جوان جواب داد :

شما دیدروی بزرگ هستید، ، من یک شاعر بدم.اما ما شاعران بد به لحاظ تعداد بسیار زیادیم؛و همیشه در اکثریت خواهیم بود!تمام نوع بشر از شاعران بد تشکیل شده است! و عامه:ذهنیتش،سلیقه اش،نازک طبعی اش،چیزی به جز جماعت شاعران بد نیست!

باد:

من جدن اعتقاد دارم که هرزگی هیچ گاه شما را فاسد نکرده ، و حتا کمترین تاثیری روی شما نگذاشته است . برخیزید صدایم را نمی شنوید؟ من شما را می بخشم.زیرا در روی زمین هیچ چیز قطعی نیست ، و معنای چیزها با وزیدن بادی تغییر می کند.و باد دائمن می وزد، چه بدانید و چه ندانید. و باد می وزد و شادی به اندوه ،انتقام به پاداش تبدیل می شود.

صندلی:

فکر می کنم او را ساعت ساز خواهم کرد.یا نجار . بله،بهتر است نجار بشود.او انبوهی صندلی و بچه درست خواهد کرد و بچه ها صندلی های جدید و بچه های جدیدی درست خواهند کرد که آن ها هم به نوبه ی خود به وجود آورنده ی انبوه بچه ها و صندلی های تازه ای خواهند بود.

_ ودنیا مالامال از صندلی خواهد شد ، و این انتقام شما خواهد بود.

_ دیگر چمنی نخواهد رست و گلی نخواهد رویید . همه جا فقط بچه ها خواهند بود و صندلی ها.

_ بچه ها و صندلی ها. صندلی ها و بچه ها.تصویری که از آینده می دهید وحشتناک است.

کتاب مقدس:

آیا همیشه یک قصه و همیشه هم همان یک قصه نیست؟و آیا این طور نیست که ما تنها و همه گی نسخه ی بدل همدیگر هستیم.؟

می دانید پدربزرگم همان که دهانم را می بست و هر شب کتاب مقدس می خواند، لزومن همیشه هم از آن چه می خواند خوشش نمی آمد. حتا می گفت که کتاب مقدس پر از تکرار است و نیز می گفت که هر کس حرف های تکراری بزند شنوندگانش را ابله فرض می کند.و آیا می دانید داشتم از خودم چه می پرسیدم ؟آیا آن کسی که آن بالابالاها کل کار نوشتن را انجام می دهد حرف هایش به مقدار شگفت انگیزی تکراری نیست،و آیا او نیز ما را ابله فرض نمی کند؟

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 23:50 | جمعه بیست و نهم آبان 1388 •

RSS