تبليغاتX
masais

دیوار

تغزل گرایی نوعی سرمستی است و انسان برای اینکه آسان تر با جهان یکی شود سرمست می شود.انقلاب نمی خواهد مورد بررسی و مشاهده واقع شود.انقلاب می خواهد که به آن بپیوندند.در این معناست که انقلاب تغزلی است و تغزل گرایی برایش ضروری است..

دیواری که در پشت آن مردان وزنان زندانی بودند سراسر باشعر پوشانده شده بود و در برابر این دیوار جماعتی می رقصیدند.اوه نه.این رقص مردگان نبود.در اینجا معصومان می رقصیدند!معصومان با لبخند خون آلودشان.

از کتاب "زندگی جای دیگراست"نوشته ی :میلان کوندرا

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 18:18 | پنجشنبه پنجم شهریور 1388 •

باز با وقفه.

چهارم مرداد.

ربع قرن گذشت:خیلی وقت پیش می گفتم همین ۲۵سال برایم بس است. ولی حال نه.انگار هنوز مانده.نوشته های ده سال دیگر هم روی دستم ریخته.

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 12:38 | چهارشنبه هفتم مرداد 1388 •

دری را به زمستان باز کن.

جهان فرسوده ام فقط در کفش ها و پیراهنم رخ نمی دهد

مثال های دیگر هم دارم

تشنه هستم

اما نمی خواهم از این لیوان شکسته ی پیر

آب بنوشم

دری را به زمستان باز کن.

از مجموعه شعر "ساعت ده صبح بود" سروده ی احمدرضا احمدی

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 18:2 | چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 •

با تاخیر بپذیرید:

۱ـ دری لولا شده به فراموشی:

این اولین کتابی ست که از نمایشگاه می خرم.آن قدر اسمش قشنگ است که تر غیبم کند آن هم وقتی که پای براتیگان به میان بیاید.کتاب دو سه تا شعر مشت دارد و بقیه لااقل در برگردان فارسی چیزی جز جمله های معمولی نیستند.

۲ـ کافه پیانو/فرهاد جعفری

دیگر دارد به چاپ های نجومی می رسد.ولی ۴۸۰۰تومان قیمت بالایی برای آن بود این شد که دوستم را ترغیب کردم بخرد و من بخوانم.!

رمان بدی نیست.آن قدر روان و بامزه تعریف می کند که باهاش کیف می کنی.ولی خب نتوانست فصل ها را با هم جمع کند که آخرش گند می زند به هر چه واقعه که توی کتاب بود آن هم فقط برای اینکه از ژست معمول عقب نمانده باشد بی آنکه ما نمونه ایش را در طول متن دیده باشیم اصلن از فصل های آخر انگار نمی دانسته چه کند و فقط مهم این بوده که به پایان برسد.

۳ـ مادمازل کتی/میترا الیاتی

از سال ۱۳۸۰ که برنده ی جایزه گلشیری و مهرگان شد منتظر بودم یک جا ببینم اش و بخرمش آن هم آن سالها که تازه شروع به نوشتن کرده بودم و این جوایز هم به تازگی پا گرفته بود .یکی دو تا تبلیغ  قرمز رنگ!هم تو مجلات ادبی زده بود.

خوبه!یعنی داستانهاش با اینکه ۲ یا ۳ صفحه بیشتر نیستند هم زبان مخصوص به خودش  را دارند هم فرم جالبی را پیدا کردند.همه به جز آخری که ماجرای فوق نخ نما شده و پکیده ی یک شکارچی ست که فقط خودش می داند که شکار بلد نیست.نمی دانم این سوژه چه جذابیتی دارد که هیچکس ول نمی کند دقیقن مثل سوژه ی عشق دختر به استادش که از دختر ۲ ۱ساله این را نوشته تا "آن بیتی" و جدیدن "جویس کرول اوتس".بسه دیگه به خدا شما زن ها هم گا...با این نوشتن اتان.

۴ ـ کافه ی پری دریایی/میترا الیاتی

این یکی آبیرنگ شده.اسم باحالی هم دارد.گفتم بگیرمش تا برای این یکی دیگر مجبور نشوم ۸ سال صبر کنم.ولی کاش صبر کرده بودم.اصلن از قدیم گفتند صبر چیز خوبی ست.برو بابا با این نوشتن ات.یک پیر۶۰ ساله بعد از نیم قرن نوشتن می آید مزخرفات تکراری با یک نثر تقلیدی و همه نویس را تحویل می دهد که اگر یک جوان خام هم داده بود صد تا بدتر از این ها می خورد.

۵ ـ ها کردن/پیمان هوشمند زاده

هر چقدر قبلی بد بود این یکی حرف نداشت.اصلن فکر نمی کردم حالا حالاها یک کتاب این طوری از یک نویسنده ایرانی بخوانم آن هم تو وضعیت نشر الان.

کتاب چهار داستان به هم پیوسته را روایت می کند.داستان هایی که مثل شان را هیچ جا نخوانده اید.یکی از یکی بهتر:باحال تر و بامزه تر.آن هم با یک فرم نو و با یک تشخص منحصر به فرد ادبی.نه!جدن دست مریزاد جناب هوشمند زاده.

۶ـ آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند/حامد حبیبی

داستان ها خیلی آکادمیک و کارگاهی:"موپاسنی!"روایت شده و به شدت از صمیمیت دورند آن قدر که  به راوی اعتماد نمی کنی.از آنها که هر چه قدر نویسنده بخواهد باز تو روایتش به دلت نچسبد.مثل نویسنده های اجتماعی ـ اداری ـروزنامه ای نویس دهه ی چهل.ولی با همه ی این ها آن قدر چارچوب هایش محکم هستند(آن هم با نویسنده ی  ۳۰ساله اش که لا اقل سه چاهار کله به قول دوستی از زن های پیر خرفت نویس بالاتر هست)که برنداری و پشتشان بد بنویسی.به ویژه اینکه داستان آخر که هم نام کتاب هم هست عجیب خوب از آب در آمده.

ولی باز حامد جان تو چرا ؟ تو هم که؟داستان شکارچی ای وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 نه به من بگو.جان ابوذر.این رو کدوم مادر به خطایی تو کلاس کدوم ننه قمرنویسی به اتون گفته؟هان؟

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 13:13 | دوشنبه چهارم خرداد 1388 •

آنتراکت.

امروز قرار بود از استیفن کینگ بنویسم گوتیک نویس معروف با نقل قولی از او.ولی مثل خیلی از پست ها ماند برای بعد.به خاطر یک دیدار پیش آمده با خلیل رشنوی:داستان نویس اندیمشکی.می گفتیم :میان این همه روز تکراری این روز یک جور دیگر از آب در آمد.یک آنتراکت بین روزمرگی های وحشتناک.گشتن و گشتن و گفتن آن هم کنار رود دز و بعد یک ساختمان با معماری دیوانه با سیگارهای همچنان پیاپی و پایانی:قهوه خانه.بحث.قلیان پرتقالی!:داستان هایمان دم دست نبود.من رباعی،غزل و "هایکو"های تازه ام را می خواندم و او هم سپید و دست آخر یک غزل اقتباسی.پیش از هر چیزی شاعر خوبی ست و آدمی به شدت گرم به اندازه ی آب و هوای این روز های خوزستان.!

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 21:17 | دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 •

RSS