با تاخیر بپذیرید:
۱ـ دری لولا شده به فراموشی:
این اولین کتابی ست که از نمایشگاه می خرم.آن قدر اسمش قشنگ است که تر غیبم کند آن هم وقتی که پای براتیگان به میان بیاید.کتاب دو سه تا شعر مشت دارد و بقیه لااقل در برگردان فارسی چیزی جز جمله های معمولی نیستند.
۲ـ کافه پیانو/فرهاد جعفری
دیگر دارد به چاپ های نجومی می رسد.ولی ۴۸۰۰تومان قیمت بالایی برای آن بود این شد که دوستم را ترغیب کردم بخرد و من بخوانم.!
رمان بدی نیست.آن قدر روان و بامزه تعریف می کند که باهاش کیف می کنی.ولی خب نتوانست فصل ها را با هم جمع کند که آخرش گند می زند به هر چه واقعه که توی کتاب بود آن هم فقط برای اینکه از ژست معمول عقب نمانده باشد بی آنکه ما نمونه ایش را در طول متن دیده باشیم اصلن از فصل های آخر انگار نمی دانسته چه کند و فقط مهم این بوده که به پایان برسد.
۳ـ مادمازل کتی/میترا الیاتی
از سال ۱۳۸۰ که برنده ی جایزه گلشیری و مهرگان شد منتظر بودم یک جا ببینم اش و بخرمش آن هم آن سالها که تازه شروع به نوشتن کرده بودم و این جوایز هم به تازگی پا گرفته بود .یکی دو تا تبلیغ قرمز رنگ!هم تو مجلات ادبی زده بود.
خوبه!یعنی داستانهاش با اینکه ۲ یا ۳ صفحه بیشتر نیستند هم زبان مخصوص به خودش را دارند هم فرم جالبی را پیدا کردند.همه به جز آخری که ماجرای فوق نخ نما شده و پکیده ی یک شکارچی ست که فقط خودش می داند که شکار بلد نیست.نمی دانم این سوژه چه جذابیتی دارد که هیچکس ول نمی کند دقیقن مثل سوژه ی عشق دختر به استادش که از دختر ۲ ۱ساله این را نوشته تا "آن بیتی" و جدیدن "جویس کرول اوتس".بسه دیگه به خدا شما زن ها هم گا...با این نوشتن اتان.
۴ ـ کافه ی پری دریایی/میترا الیاتی
این یکی آبیرنگ شده.اسم باحالی هم دارد.گفتم بگیرمش تا برای این یکی دیگر مجبور نشوم ۸ سال صبر کنم.ولی کاش صبر کرده بودم.اصلن از قدیم گفتند صبر چیز خوبی ست.برو بابا با این نوشتن ات.یک پیر۶۰ ساله بعد از نیم قرن نوشتن می آید مزخرفات تکراری با یک نثر تقلیدی و همه نویس را تحویل می دهد که اگر یک جوان خام هم داده بود صد تا بدتر از این ها می خورد.
۵ ـ ها کردن/پیمان هوشمند زاده
هر چقدر قبلی بد بود این یکی حرف نداشت.اصلن فکر نمی کردم حالا حالاها یک کتاب این طوری از یک نویسنده ایرانی بخوانم آن هم تو وضعیت نشر الان.
کتاب چهار داستان به هم پیوسته را روایت می کند.داستان هایی که مثل شان را هیچ جا نخوانده اید.یکی از یکی بهتر:باحال تر و بامزه تر.آن هم با یک فرم نو و با یک تشخص منحصر به فرد ادبی.نه!جدن دست مریزاد جناب هوشمند زاده.
۶ـ آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند/حامد حبیبی
داستان ها خیلی آکادمیک و کارگاهی:"موپاسنی!"روایت شده و به شدت از صمیمیت دورند آن قدر که به راوی اعتماد نمی کنی.از آنها که هر چه قدر نویسنده بخواهد باز تو روایتش به دلت نچسبد.مثل نویسنده های اجتماعی ـ اداری ـروزنامه ای نویس دهه ی چهل.ولی با همه ی این ها آن قدر چارچوب هایش محکم هستند(آن هم با نویسنده ی ۳۰ساله اش که لا اقل سه چاهار کله به قول دوستی از زن های پیر خرفت نویس بالاتر هست)که برنداری و پشتشان بد بنویسی.به ویژه اینکه داستان آخر که هم نام کتاب هم هست عجیب خوب از آب در آمده.
ولی باز حامد جان تو چرا ؟ تو هم که؟داستان شکارچی ای وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه به من بگو.جان ابوذر.این رو کدوم مادر به خطایی تو کلاس کدوم ننه قمرنویسی به اتون گفته؟هان؟
آنتراکت.
درد.
درد را دوست داشته ام.اما نه اين طور. يعني:نه!انگار همين را كم داشتم كه يك سرباز صفر دوسانتي پيدا شود و از عمد و ديوانگي آب تازه جوش را روي تن ات بريزد و فرار كند.و تو حالا با آنكه يازده روز هم گذشته است هنوز شب ها از درد و سوختگي عميق شده ي ساق پاي راست خواب ات نبرد.حالا 10تا بروفن و لورازپام و هزار كوفت و زهرمار ديگر را هم كه بخوري بيشتر از يك ساعت خواب نماني و باز نيمه شب بلند شوي و مثل ديوانه ها زل بزني به ديوار و پايت را بالا بگيري و بچسباني به آن تا لااقل كمي آرام تر شوي.!و بعد يادت بيايد كه از دهلران پاشده بودي و آمده بودي دزفول و با تيغ روي موهاي چنگيده در گوشت تازه شده و خشكيده گي گاهگاهي تاولهايت مي كشيدند. و تو نميدانستي چطور داد نزني.و بعد گرسنه با همان پايي كه يك قدم نمي شود برداشت با سپه كارتي كه دزديده شده بفرستندت بيمارستان 578 اهواز و از آنجا بعد از دوساعت ونيم كه پزشك مثلن مربوطه آمد منتقل شوي به مركز سوختگي طالقاني و بخواهند بستري ات كنند با مشتي تشنجي كه لباس آبي پوشيده اند .و ول كني همه چيز را و يك راست و بعد از دوسه مسير اشتباه سه راه خرمشهر را پيدا كني و اين بار از بخت خوب سرويس ويژه بگذارند و تو ناباورانه بليط شيراز را توي دستت بگيري.اما يك ربع بعد اتوبوس قبل از پليس راه خراب شود و چهار ساعت ور رفتن آن ها را نگاه كني با اين ابو طياره و تا صبح كه مي رسي نمي داني چطور خودت را از يكي از اين پنجره ها پرت نكرده بودي پايين.!
هنگام
پوشیده و آسان
به تو می پوستم
هنگام که یک قطره باران
بر ملافه های کهنه می چکید
و معنی دریا می داد...
"احمد رضا احمدی"
هراس.!
..شخصیت های رمانی که نوشته ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند.بدین سبب تمام آن ها را هم دوست دارم و هم هراسانم می کند.آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن ها را دور زده ام.آن چه مرا مجذوب می کند مرزی است که از آن گذشته ام ــــ مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.
از :"سبکی تحمل ناپذیر هستی":میلان کوندرا


