لیتوما خیلی جدی گفت:
فقط آدمهای احمق دلشان می خواهد قبل از رسیدن اجل بمیرند.این زندگی چیزهای جالبی دارد.بگذریم که این دور و ورها خبری از آن چیزها نیست...
همان جور جرعه جرعه پیسکی وعرق دو آتشه شان را می خوردند و بطری و لیوان آبجو را به هم رد می کردند.با یکی دو کلمه:«به سلامتی.داداش.!»سیگار می کشیدند.حرف می زدند و هوم هوم کنان با رادیو دم می گرفتند.یکی که از دیگران مست تر بود دستش را دور کمر دختری نا پیدا می انداخت.چشم هاش را می بست.تلو تلو خوران چند قدم بر می داشت.سایه اش هم روی دیوار حرکت می کرد."دیونیسیو" با آن کیف وسرمستی که شب ها به سراغ اش می آمد تشویقشان می کرد:
«دِ یاللا برقصید.خوش باشید.حالا زن اینجا نیست نباشد.توی تاریکی همه انگار زن می شوند.!..»
..وقتی این چیزها توی "ناکوس" اتفاق می افتاد من توی ستاره ها شنا می کردم.یک روح خالص بودم:بدون بدن.!منتظر نوبتم بودم تا به شکل زن در بیایم.!
وبعد با لحنی سرد وبی روح گفت:رفتار خاص همه ی موبورها.!البته روشن وتیره :اینها دو قطب خصوصیات انسانی هستند.موی تیره :قدرت جسمی.شهامت. صراحت وابتکار عمل را بیان می کند.در حالی که موی بور سمبل زنانگی.ملایمت وانفعال است.زن مو طلایی واقعن دو برابر زن تر است.!به همین دلیل است که شاهزاده خانم باید موطلایی باشد.وبه همین دلیل است که زنها برای آنکه تا حد ممکن زن باشند موهایشان را بور می کنندولی هرگز سیاه نمی کنند.
مسئله رنگ نیست.زن موبور:چه موبور واقعی وچه مو بور مصنوعی نا خودآگاه خود را با رنگ مویش وفق می دهد.سعی می کند خود را به موجودی ظریف وشکننده به عروسک به شاهزاده خانمی تبدیل کند.ملاطفت و ادب.نزاکت وتحسین می طلبد. از انجام هر کاری برای خودش قاصر است.از بیرون همه لطافت وشیرینی واز درون همه بدکارگی است.اگر موی تیره مد بشود تمام دنیا مکان دلپذیری خواهد شد.این مفید ترین تلاشی خواهد بود که در جهت اصلاح اجتماعی صورت می گیرد.
و اما"روزنا" زن موبور نمی توانست اطلاعات مشخصی به آنها بدهد وفقط پیوسته تکرار می کرد که ماجرا مثل رویا بود.
این تکرار مکرارت محض نبود.مردی که با او دوساعت در بستر بود مثل تصویر پوستری بود که ناگهان جان گرفته باشد.ذات سه بعدی:گرما:و وزن پیدا کرده باشد.فقط برای اینکه دوباره به تصویری بی حجم و بی رنگ تبدیل بشود که در هزاران نسخه تکثیر می شود و به همین علت انتزاعی تر و غیر واقعی تر می شد.
بله او از خاطرش رفته بود.واقعیت ناپایدارش به شمایلی تبدیل شده بود که او را با حس آزارنده اش باقی می گذاشت.واین طور بود که نمی توانست به هیچ امر جزئی ی واقعی که بتواند او را از آن بالا پایین بیاورد و به خود نزدیکترش کند چنگ بزند!.]
......
پسا نگارش(یا همان بعدالتحریر دوستان.!):
متن بالا از رمان "مهمانی خداحافظی"نوشته ی میلان کوندرا برداشته شده بود.اما چند نکته ی کوچک:
۱.شگردی هست که برای محسوس تر کردن شخصیت های داستانی :آنها را به محیطی بسته تر و هم غریب (لااقل برای آنها) ببری.تا به نوعی هم کارت آسوده تر و جذاب تر از آب دربیاید و هم اینکه دیگرشخصیت ها را در قالب سیاهی لشکرهایی بیاوری که بتواند فضای داستانی ات را زیبا تر جلوه دهد.شگردی که شاید وامدار ادبیات گوتیک نیز باشد که فضا را روستاهای دور افتاده می سازند.و حتمن نویسنده ای زیرک است که بتواند فضایی با شرایط منحصر به فرد و هم منطبق را برای موضوع خود بیابد که با این کار ضمن پر رنگ تر کردن رئالیته ی متن می تواند به ساخت "جهانواره"ی داستانی نیز نزدیک ترشود.کاری که "در قند هندوانه"ی براتیگان به خوبی می بینیم. و اما چیزی که در این رمان هم با وجود قالب نیمه اجتماعی آن برجستگی دارد همین است :
یک چشمه ی آب معدنی با انبوهی از زنهای نازا.!با اتفاقات پنج روزه ای که برای شخصیت های تازه وارد ایجاد می شود.!تصور کنید!
۲.در داستانها و هم به وفور فیلم های ایرانی این کار به مسخره ترین شکل ممکن انجام می شود و با گشادانه ترین حالت ممکن کاراکتر بیچاره "یک فرد از خارج کشور بازگشته"هست که در فضایی مثلن غریب و به شدت دستمالی شده حرکت می کند.
۳.و اما باز:یک بندواره ی نیمه خصوصی:
هدیه دادن رادوست دارم ولی شاید کسانی که برای من در این محدوده قرار می گیرند چند نفر هم نباشند.دوستانی که کمتر جایشان را عوض می کنند.گاهی هم ممکن است از بین تازه وارد ها باشند. و هم می شود که یک آدم چند روزه هم نقش یک پرسوناژ محبوب را برایم بازی می کند.وهمین طور است که کتاب هایی که دوست دارم را برای این نوع دوستانم کنار می گذارم.مثلن ساناز: یک کاراکتر کوچولو وبوسیدنی.!
و همین بر آنم می دارد که این کتاب را برای کسان دیگری که به قول "پل آستر":به هر تقدیر برایم مهم بوده اند :نیز جدا کنم.!
تا بعد.!
تا بگویم غزلی در گوشت در همین حالت نوشا نوشت
بستری پر بکن از رفتارت بوسه ای وا برهان از دوشت
دامنی رقص درآور درباد بویی آور ز شبِ "تن پوشت"
ساعتی را تو بخوان با این حال با همین همهمه ی خاموشت
لکنت آمد به زبا..با..با..نم: نشود..وَد..فَ..فَ..را..را..موشت:
دست بگشا و کمی هم پیش آی غزلی گمشده در آغوشت
چند بندی که در زیر آورده می شود: چیزی شبیه نقد است از "علی اصغر شیرزادی" [نویسنده ی پیشکسوت و صاحب کتاب "هلال پنهان" ]که در شماره ی 3315 اطلاعات هفتگی بر داستان من نوشته شده است.و بیشتر خوشحالم :نقاط قوتی را که نام می برد از مواردی بوده است که سعی بر درست به کار بردنشان داشته ام وخوبست که نا موفق هم نبوده ام.و نیز نکات منفی یی را بر می شمرد که :قبلن ازتکیه گاه های داستانی ام بوده ودر اینجا آگاهانه به توصیه ی دوستان سعی در تسهیل آن داشتم ولی گویا از آن طرف بام افتاده ام.!
["پاپیون"اگر نمونه ای معیار برای آشنا شدن با ذهنیت شما و درک زیبایی شناسی پایه در عالم داستان نویسی تان باشد،امکانی وسیع ومناسب فراهم می آورد تا در عرصه ی بحث ونقد ونظر؛ موقعیت وتوانایی هایتان را محک بزنید وبسنجید.با تامل بر این داستان می توان عجالتن برجستگی این خطوط محوری را در کارتان تشخیص داد:
اهمیت ونقش تعیین کننده ی نظرگاه(زاویه دید) را دریافته اید ودر رعایت و به کار بستن دقیق آن تسلط نسبی را به دست آورده اید.می دانید که بسیاری از داستان نویسان حتا خیلی از آنها که به هر تقدیر درخششی داشته اند و اسم و رسمی هم پیدا کرده اند در کاربرد این عنصر مهم واساسی کم وبیش ضعف هایی مشهود دارند.پس بدون تعارف باید بگویم که قطعن به یاری هوش تند!ودقت نظرتان توانسته اید نظرگاه مناسب با ساختار،شکل،موضوع وهدف های داستانتان را آگاهانه بسنجید و به کار ببرید.در ایجاد والقای لحن،که پیوندی نهانی ودرونی با خصوصیات و ویژگی های روان شناختی شخصیت داستان دارد،در اندازه هایی قابل تحسین می توانید موفق عمل کنید.از این دو نکته ی اصلی که بگذریم،انگیزه ی روایت(plot) را هم به تلویح می توان در حاصل کارتان حس کرد و دریافت.و چه خوب است که ارزش های طنز وطعنه ی پوشیده را برای احراز منطق داستان وتقویت ضمنی انگیزه ی روایت به جای آورده اید.
اما نقاط ضعفتان بر می گردد به عرصه ی زبان وهمین ضعف باعث می شود که نتوانید روایت خود را با نرمش و سنجیدگی به پیش ببرید واز گذرگاه و بزنگاه های مربوط به طرح با مهارت بگذرانید ودر پایان بندی مناسبتان به مقصد برسانید.ضمنن ساخت وشکل داستانتان که بر اساس یک طرح "معما گونه"وتا حدی ابهام آمیز قرار بوده سامان بگیرد: به علت نارسایی ونوعی لکنت در توزیع اطلاعات لازم به رغم تلاشهای خلاق ونو آورانه تان پریشان مانده است.
به هر تقدیر قدر قریحه ی نیرومندتان را در عرصه ی داستان نویسی بدانید ومطمئن هستم که می توانید داستان های درخشانی بنویسید.برایتان نشاط خلاق آرزومندم.!]
پول چقدر حياتي است. درست همان طور كه رمان نويسان گفته اند: آدم ها به خاطر آن عروسي مي كنند. آدم مي كشند، تملق مي گويند، مي ترسانند. سوار اسب بي يراق مي شوند و به هركودني درس مي دهند. و بالاي تخته ها عمرشان را هدر مي دهند.
ومن هم هر بار که به اسکناس ده فرانکی ام با تصویر هنر مندانه ی "ولتر" که انگار از رباخوارها خجالت می کشد؛نگاه می کنم :ياد خسيس هاي "بالزاك". دزدهاي" زولا"، هنرمندان سخت كوش" كولت "مي افتم والبته "فدريك" مورد علاقه ي"فلوبر"كه همه چيز را در گرو تاس ريختن مي گذاشت. بعد ياد دوستان كلاهبرداري مي افتم كه در رستوراني بخار گرفته منتظر نشسته اند تا ناهارشان را بياورند، دست هاي همديگر را نوازش مي كنند. لابد.
"ادیت پرلمان"